
قلّهٔ سفر؟ خواب. خوابیدنهای وقت و بیوقت زیر لحاف سفید و تمیز هتل، با پنجرههای گشوده و بوی شرجی و صدای نمنم باران. بدون رؤیا. بدون یاد.* تاریخ از بیست و یکم عبور میکند، بسته را میگذارم ته کمد و حدس میزنم برای همیشه همانجا بماند. آن کارت پستال سفید و آبیِ «سنگبار غم» و لباس سبز مغزپستهای هم. همیشه مجبور بودهام چیزهایی را پیشبینی کنم، خودم را برای چیزهایی آماده کنم. امّا دست آخر، هیچوقت نمیشود واقعاً آماده بود. * دریا خیلی بزرگ بود، آسمان خیلی بزرگ بود، ابرها...
ادامه مطلب