
(+)آخرین بار که دیدمت، انگار نه که از پشت صفحهٔ سرد موبایل، با نگاهت، با زنجیروار و صمیمانه تکرار کردنِ مهربانترین واژهها در آغوش کشیدیام. داشتی غصّهٔ من را میخوردی وقتی چهرهٔ خودت از پیشروی بیرحمانهٔ بیماری تکیده شده بود. از پشت این همه فاصله دست پرقدرتت را روی شانهام احساس میکنم. قدرتی که خرج مهر ورزیدن میکردی. تو تا همیشه یک آغوش گرمی، ایستادهای پایین پلّهها و با لبخند روشنت دستها را گشودهای بازِ باز. و حالا جای من، جای ما، مرگ را با مهر پذیرفتهای. خوش به حال خاک. شب ...
ادامه مطلب
دست خالی برگشتم از باغ. سیبها و گیلاسها هنوز کوچک و کال بودند. مولود خانم داشت از برگ موهای امسال که چغر از آب در آمدهاند میگفت و فاطمه غوره اضافه میکرد به قابلمهٔ خورشت. گرگ و میش غروب بود، پرهیب کوهها سرمهای رنگ. لتِ چوبی پنجره نیمهباز بود و از عطر یاسهای رازقی سرگیجهٔ سبکی داشتم. بیسر و صدا خزیدم گوشهای امّا فوری خودش را رساند: «جمع نکنیا...» توی لحن آهسته و شمردهٔ گفتنش خواهش بود و دلم نمیخواست بشنوم. نگاهش نکردم. ادامه داد که «چی شد اون بالا؟ ترسیدی؟» نگاهش کردم که بگویم ترسیدم، یک دنیا غم ...
ادامه مطلب
احساس میکنم شسته شدهام. هرچند تمام نشده همهچیز. هیچچیز تمام نشده فیالواقع. درد مگر تمامشدنی است؟ اما شسته شدهام. سبک شدهام. لااقل بخشی از خودم را پیدا کردهام. همین گوشهی سفرهی مهمانیات پیدا کردم خودم را. که اگر نبود، آدم تا چند میبایست درمانده و سردرگم در بدحالی خودش گیج بخورد؟ درمانده کلمهی خوبی است. حق مطلب را میرساند. درمانده بودهام. هنوز احساس درماندگی میکنم سر بزنگاههای همیشگی، درست همانوقت که با صورت به دیوارهایی میخورم که هزار بار خواستهام از تن سردشان عبور کنم و نتوانستهام. دیوارها همانا...
ادامه مطلب