
نشستهایم روی مبل و مرغ طعمدار کبابی میخوریم با سالاد پرادویه ای که دور لبم را میسوزاند. دِیمیین رایس میخواند It takes a lot to breathe, to touch, to feel... و من بغضم را با آب سرد هُل میدهم پایین. شنیدنش نفسگیر است درست حالا، که گرفتار لذّت دردآلودِ کندن زخمم. نفسزنان از ارتفاعی بالا میروم و هر بار از پرتگاه بلندتری سقوط میکنم. بدون فریاد. در سکوت محض. پاهایم را جمع میکنم توی شکمم، خیره میشوم به منظرهٔ شهر و با یأس از خودم میپرسم «تا کِی؟»... ساعتها یک به یک گذشتهاند. باز وقتش رسیده که بگوید بمان و من نگاهم را بدزدم چون بهانههای رفتن همیشه بیشترند. چون زور ترس میچربد ولو اینکه درمانگرم بگوید این همه ترس را از جای دیگر...
ادامه مطلب
الف.یک سالِ سخت گذشته و من هنوز همان کابوس تکراری را میبینم. «به نظرت این کابوس داره بهت چی میگه؟» به درمانگرم جواب میدهم که از آدمها وحشت دارم. ب. بیرون آمدنم از خانه به تأخیر افتاد. دست آخر وقتی که رسیدم و نگاهم به هیبت سپید و صبور دماوند افتاد، نزدیک غروب شده بود. آسمان آبیِ تیره بود، صافِ صاف. و سایهٔ صورتیرنگی قلّه را گلگون کرده بود. همان صورتیِ سحرانگیز بالای کوهها که همیشه خیرهام میکند. محو و دستنیافتنی. نفسهای عمیق فرو دادم از هوای تمیز و سرد، جان و تنم بیدار شد. وقتِ برگشتن، به شب خوردم. جادهٔ هراز تاریک تاریک شد و پیچها باریک بود و دیگر جنبندهای نمیدیدم. هول افتاد به دلم، ولی ناگهان دیدم که توی آسمان ستاره پاشیدهاند. چه شکوهی!&...
ادامه مطلب
سفر به جنوب فرانسه ممکن نشد، نوتردام عمیقتر از آنچهتصوّر میکردم سوخته بود،امّا پاریس احتمالاً هیچوقت نمیتوانست«تکراری» باشد(+). این بار یک جنونتازه پیدا کرده بودم: این که نقاشیهای امپرسیونی...
ادامه مطلب
فرصتی پیش آمد وقرار شد من هم برای ویزا اقدام کنم.حالا هنوز هیچخبری نشده داریم با "ف"نقشه میکشیمکه یکی دو روزبرویم جنوب فرانسه، یک شهری که تا بهحال ندیده باشیم. چون دیگر پاریس «تکراری شده» و نو...
ادامه مطلب
این هم از جواب سفارت فخیمه و برنامه پر آب و تاب تابستان و همه خیالاتی که پرورانده بودم برای مدتی برگشتن به آن خانه دوستداشتنی کنار مامان و خواهرم، سر زدن به دانشگاه سابق و استادها، قدم زدنهای کنار رودخانه، بو کشیدن عطر چمنهای تازه کوتاه شده، طعم ...
ادامه مطلب
یازده نفر مهمان داشتم دیروز. شب از خستگی گیج گیج بودم. خبر مرگ آن پسر جوان اما تا سحر بیدار نگهم داشت. پس آن آرزوها چه میشد؟ آنهمه برنامه و کار نیمهتمام؟ آن ورکشاپ جدید که وقتی خبرش را به ما داد چشمهاش برق میزد؟ که اشتیاقش را توی تمام حرکاتش میدیدی؟ کتابش که همین روزها قرار بود چاپ بشود...؟ قلبم میسوخت. به آن لپتاپ سیاه قدیمی که فکر میکردم، دلم مچاله میشد. توی ذهنم هنوز داشت میدوید و تمام انرژی و انگیزهی جوانی توی وجودش جمع شده بود. توی ذهنم هنوز داشت با لبخند از پشت شیشههای خیلی ضخیم عینکش به ماها نگاه میکرد. چقدر گریستم و چقدر دعا کردم که حالا آرام و راضی باشد. بیدار شدهام، بعد از یک شب تلخ طولانی. بد خوابیدهام اما بیدار شدهام. باد و باران آمده و هوا عجیب تمیز است و آسمان، فیروزهای برقافت...
ادامه مطلب
حالا انقدر از همه دورم که انگار کن ایستاده باشم روی قلهی بلندترین کوه، جایی که هرچه فریاد بکشم باد با خودش میبرد. قله هم نیست آخر، که بالاتر آمده باشم؛ تنهاترین جای جهان است اینجا. ...
ادامه مطلب