ب

خرید بک لینک
یک دم است، به شگفتیِ الهامی نهان، که جواب را پیدا میکنی. سؤالِ درست را که بپرسی و بپرورانی، دیر یا زود حقیقت به تو رو میکند. لحظهٔ دانستن که از راه رسید، مدّتها بود آن سؤال از خاطرم رفته بود. یوسف (ع) گفته بود «زندان برایم دوستداشتنیتر است.» پرهیز را میفهمیدم امّا زندان چطور از وسوسه خوشتر بود؟ دقیق شده بودم و دریافته بودم که یوسف هم تقلّا میکرد برای بیرون آمدن؛ «اذکُرْنی عندَ ربِّک»، امّا تا سالها فراموشش کردند. غمگین شده بودم. تا بعد که نیمهشبی قلبم را بیمیل، بیمیل و خالی از اشتیاقی که تا پیش از آن سوزنده بود دیدم. پرهیز و بیمیلیْ قبول، ولی تاریکی و تنهاییِ زندان؟ دوستداشتنی نبود. خوش-تر بود، در مقایسه. این را خیلی دیرتر فهمیدم. وقتی «دوستداشتنی»هایم را بهتر شناختم و فراموش کردن را یاد گرفتم. نه آنطور که مثل چوپانی نگران، یاد را در خاطرت هِی کنی. فراموش کردن، آنگونه که بند از پای کبوتر برمیگیری تا از بام همسایه بپرد. و آخرین بند، زمانی از دلم گسست که دیگر آرزو نداشتم در یادِ این و آن ردّی از من باقی باشد. چشمم به تاریکی عادت میکرد، خوش نبود امّا دلم میخواست از تمام قلبهای بیگانه فراموش شوم.  ب...ادامه مطلب

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 3 شهريور 1403 ساعت: 0:59

نقشه، این بار مرا از جادهٔ قدیم برده بود. از پشت هتل سر در آوردم و یکدفعه در لحظهای که هنوز انتظارش را نداشتم دریا را دیدم. جا خوردم. توقّف کردم. پیاده شدم. فراموش کردم که خستهام، گرسنهام و اتاقم را تحویل نگرفتهام. دستپاچه بودم، انگار بدون مقدّمه و اذن و آداب، خودم را به حرمی رسانده باشم. ساحلْ خالی و خلوت بود و آغوشِ دریا چنان صمیمی و گسترده که نزدیک و نزدیکتر شدم و هوس کردم تا عمقش پیش بروم. دلم میخواست قلب تفتیدهام را که تمام مرداد مثل ماهیِ افتاده بر خشکی، جان کنده بود پرت کنم وسط زلالِ موّاجش. که هرچه موج میخورد، باز هم آرام بود. آرام و وسیع در مقابل کوچکی من، بیصبری من. «مرز عالم ملکوت»*. بعد از آن همه تحقیق برای یک مقصدِ خنک، آخر دلم نیامده بود دریا را نبینم. مقدّمهٔ سفر را گذاشتم یک شبانهروز، دم و نم و بوی شورِ چالوس، فقط به نیّت تماشای دریا. به سکوتش، بیرنگیاش، بیکرانگیاش محتاج بودم.* تعبیر دکتر شریعتی در مقالهٔ «هبوط». ب...ادامه مطلب

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:49

 - برای مهدیه نمیدانم چرا بابونهها را که میبینم یاد تو میافتم. باید ببینی چطور از خوشی بغض میکنم. با چه شوری زندگی را میپرستم بهخاطر سپیدی سادهٔ گلبرگها، زمردِ درخشان دشتها در سینهکش آفتاب، سایههای عظیم و متحرّک ابر بر دامنِ کوه، پروانههای نارنجی خالدار، حلزونهای سفیدِ کوچک، تولهسگِ حنایی، روباهِ قشنگی که فرار کرد پشت بیشهٔ انبوه، جنگلِ پهناورِ درختهای سوزنبرگ، نفسهای عمیق و هوای مرطوب خنک، شگفتیهای لحظه به لحظهٔ راه. بهخاطر بوی علف، صدای کوبش باران بر برگ، آواز زنجرهها، زلالِ چشمه، طعمِ عسل، تُردی انگورهای بیدانهٔ بنفش که پیرمردی لب جادهٔ روستا تعارفم کرد. باید ببینی دستِ آخر، آن ساعتی را که دور میزنم، از آخرِ جادهٔ کندلوس برمیگردم به اوّلش، و از پا میافتم. دلم از همان کوه و دره و شالیزار و همهچیز سر میرود، تب و تابِ تماشا فرو مینشیند و سرگیجهاش میماند. به چای تازهدم دست رد میزنم و با شتابی به خلوتم برمیگردم که انگار قرار است در غیابم از من بگیرندش. این بیتابی و دردِ بیدرمان، این غریبی کردن و ناگاه گم کردنِ وضوحِ رنگها و معانی، رفت و برگشت ناگزیرم بین متّصل و بیگانه بودن، سرشار و تهی بودن را، فقط تو میتوانی بفهمی.  ب...ادامه مطلب

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:49

اوّلین چیزی که دربارهٔ آقای جیم میفهمم این است که مثل باقی مردها وقتی خبر بدی دارد، لحن خونسردی به صدایش میدهد که اتفاقاً باعث میشود موقعیت، ترسناکتر بهنظر برسد. ظهر که از چالوس راه میافتم زنگ میزند، «جاده رو بستهان، رمزش اینه که به پلیس بگی میخوای بری مرزنآباد». سر پلیسراه، ماشینها یکی یکی دور میزنند. نوبتم که میرسد، "رمز" را به مأمورها میگویم. راهبند را کنار میزنند. احساس پادشاهی میکنم! جاده مال من است و جنگلها مال من. از همان لحظه تا سه روز آینده، آقای جیم امامِ سفر است. با مشورت او تصمیم میگیرم کجاها بروم، چه ساعتی و از کدام مسیر، چی بخورم، و چی بخرم. غروبِ اوّلین روز، زنگ میزند. تازه از دریاچه راه افتادهام. با همان لحن مخصوص میگوید برق روستا رفته امّا نگران نباشم و خودش آنجاست تا برگردم. در فاصلهٔ دریاچه تا او که با دوتا پروژکتور خورشیدی گوشهٔ مزرعهاش نشسته، جادهٔ جنگلیِ باریکی است و پانزده دقیقه تاریکی مطلق. میترسم. آسمان ابری است و حتی ستارهها را هم نمیتوانم ببینم. آهسته و با نور بالا پیش میروم و صدای شجریان را بلند میکنم، نمیدانم چه کمکی میکند. برای دلجویی چای و بیسکوئیت آماده کرده و تا یک ساعت بعد که برق بیاید، در همان کنج مهآلود برای هم داستانهای عجیبی دربارهٔ خودمان میگوییم. روز دوم متوجه میشوم بیشتر از اینکه من از تنها بودن در روستا بترسم، او از اینکه من بترسم میترسد. بنابراین مدام دربارهٔ چیزهایی مثل امنیت منطقه، بیخطر بودن حشرهٔ روی دیوار، و اینکه شب تا صبح از کیوسک نگهبانی جُم نمیخورد، به من اطمینان خاطر میدهد. شب دوم، دراز کشیدهام و ب...ادامه مطلب

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:49

زمان که از طلوع صبح مشغولِ دویدن بود، در بعد از ظهرِ آیسییو میایستد. پِچ پِچ پرستار با ملاقاتی تخت بغل، بوقهای منظم دستگاهها و مابقی سکوت. سکوت، از کولهٔ روی دوشم هم سنگینتر است. نگاهم میافتد به کلماتِ روی قفسههای سفید دور تا دورِ بخش. از پشت پردهٔ اشک، تار میبینم. «ملحفه. پوشک. استوکِ دارویی. تجهیزات پزشکی» و آنسوتر، «اتاق وسایل کثیف». دلضعفه میگیرم. فرصتِ کوتاهی است آدمیزاد. اواسط همّت، سرعتم را کم میکنم و از خودم میپرسم زندگی به کدام لحظه میارزید؟ یاد آن خیابان مشجّر میافتم، عصر تابستان، بوی اسفند و صدای روضه. میرسم به میوهفروشی که برای اولین بار خلوت و خالی است. انگار گرمای هوا همه را تارانده. وحید سرش را گذاشته روی میز و پشت دخل خوابش برده. از فرصت استفاده میکنم، بیصدا هلوها رو برمیدارم و بو میکنم. یکی یکی توی دستم میسنجم که نه سفت باشند و نه نرم. بیعجلهام. محاسبه میکنم و میبینم که رسیدهام.  ب...ادامه مطلب

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 11:44

صفحه بندی