خرید بک لینک
یک دم است، به شگفتیِ الهامی نهان، که جواب را پیدا میکنی. سؤالِ درست را که بپرسی و بپرورانی، دیر یا زود حقیقت به تو رو میکند. لحظهٔ دانستن که از راه رسید، مدّتها بود آن سؤال از خاطرم رفته بود. یوسف (ع) گفته بود «زندان برایم دوستداشتنیتر است.» پرهیز را میفهمیدم امّا زندان چطور از وسوسه خوشتر بود؟ دقیق شده بودم و دریافته بودم که یوسف هم تقلّا میکرد برای بیرون آمدن؛ «اذکُرْنی عندَ ربِّک»، امّا تا سالها فراموشش کردند. غمگین شده بودم. تا بعد که نیمهشبی قلبم را بیمیل، بیمیل و خالی از اشتیاقی که تا پیش از آن سوزنده بود دیدم. پرهیز و بیمیلیْ قبول، ولی تاریکی و تنهاییِ زندان؟ دوستداشتنی نبود. خوش-تر بود، در مقایسه. این را خیلی دیرتر فهمیدم. وقتی «دوستداشتنی»هایم را بهتر شناختم و فراموش کردن را یاد گرفتم. نه آنطور که مثل چوپانی نگران، یاد را در خاطرت هِی کنی. فراموش کردن، آنگونه که بند از پای کبوتر برمیگیری تا از بام همسایه بپرد. و آخرین بند، زمانی از دلم گسست که دیگر آرزو نداشتم در یادِ این و آن ردّی از من باقی باشد. چشمم به تاریکی عادت میکرد، خوش نبود امّا دلم میخواست از تمام قلبهای بیگانه فراموش شوم.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: شنبه 3 شهريور 1403 ساعت: 0:59

نقشه، این بار مرا از جادهٔ قدیم برده بود. از پشت هتل سر در آوردم و یکدفعه در لحظهای که هنوز انتظارش را نداشتم دریا را دیدم. جا خوردم. توقّف کردم. پیاده شدم. فراموش کردم که خستهام، گرسنهام و اتاقم را تحویل نگرفتهام. دستپاچه بودم، انگار بدون مقدّمه و اذن و آداب، خودم را به حرمی رسانده باشم. ساحلْ خالی و خلوت بود و آغوشِ دریا چنان صمیمی و گسترده که نزدیک و نزدیکتر شدم و هوس کردم تا عمقش پیش بروم. دلم میخواست قلب تفتیدهام را که تمام مرداد مثل ماهیِ افتاده بر خشکی، جان کنده بود پرت کنم وسط زلالِ موّاجش. که هرچه موج میخورد، باز هم آرام بود. آرام و وسیع در مقابل کوچکی من، بیصبری من. «مرز عالم ملکوت»*. بعد از آن همه تحقیق برای یک مقصدِ خنک، آخر دلم نیامده بود دریا را نبینم. مقدّمهٔ سفر را گذاشتم یک شبانهروز، دم و نم و بوی شورِ چالوس، فقط به نیّت تماشای دریا. به سکوتش، بیرنگیاش، بیکرانگیاش محتاج بودم. * تعبیر دکتر شریعتی در مقالهٔ «هبوط». ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:49

 - برای مهدیه  نمیدانم چرا بابونهها را که میبینم یاد تو میافتم. باید ببینی چطور از خوشی بغض میکنم. با چه شوری زندگی را میپرستم بهخاطر سپیدی سادهٔ گلبرگها، زمردِ درخشان دشتها در سینهکش آفتاب، سایههای عظیم و متحرّک ابر بر دامنِ کوه، پروانههای نارنجی خالدار، حلزونهای سفیدِ کوچک، تولهسگِ حنایی، روباهِ قشنگی که فرار کرد پشت بیشهٔ انبوه، جنگلِ پهناورِ درختهای سوزنبرگ، نفسهای عمیق و هوای مرطوب خنک، شگفتیهای لحظه به لحظهٔ راه. بهخاطر بوی علف، صدای کوبش باران بر برگ، آواز زنجرهها، زلالِ چشمه، طعمِ عسل، تُردی انگورهای بیدانهٔ بنفش که پیرمردی لب جادهٔ روستا تعارفم کرد. باید ببینی دستِ آخر، آن ساعتی را که دور میزنم، از آخرِ جادهٔ کندلوس برمیگردم به اوّلش، و از پا میافتم. دلم از همان کوه و دره و شالیزار و همهچیز سر میرود، تب و تابِ تماشا فرو مینشیند و سرگیجهاش میماند. به چای تازهدم دست رد میزنم و با شتابی به خلوتم برمیگردم که انگار قرار است در غیابم از من بگیرندش. این بیتابی و دردِ بیدرمان، این غریبی کردن و ناگاه گم کردنِ وضوحِ رنگها و معانی، رفت و برگشت ناگزیرم بین متّصل و بیگانه بودن، سرشار و تهی بودن را، فقط تو میتوانی بفهمی.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:49

اوّلین چیزی که دربارهٔ آقای جیم میفهمم این است که مثل باقی مردها وقتی خبر بدی دارد، لحن خونسردی به صدایش میدهد که اتفاقاً باعث میشود موقعیت، ترسناکتر بهنظر برسد. ظهر که از چالوس راه میافتم زنگ میزند، «جاده رو بستهان، رمزش اینه که به پلیس بگی میخوای بری مرزنآباد». سر پلیسراه، ماشینها یکی یکی دور میزنند. نوبتم که میرسد، "رمز" را به مأمورها میگویم. راهبند را کنار میزنند. احساس پادشاهی میکنم! جاده مال من است و جنگلها مال من. از همان لحظه تا سه روز آینده، آقای جیم امامِ سفر است. با مشورت او تصمیم میگیرم کجاها بروم، چه ساعتی و از کدام مسیر، چی بخورم، و چی بخرم. غروبِ اوّلین روز، زنگ میزند. تازه از دریاچه راه افتادهام. با همان لحن مخصوص میگوید برق روستا رفته امّا نگران نباشم و خودش آنجاست تا برگردم. در فاصلهٔ دریاچه تا او که با دوتا پروژکتور خورشیدی گوشهٔ مزرعهاش نشسته، جادهٔ جنگلیِ باریکی است و پانزده دقیقه تاریکی مطلق. میترسم. آسمان ابری است و حتی ستارهها را هم نمیتوانم ببینم. آهسته و با نور بالا پیش میروم و صدای شجریان را بلند میکنم، نمیدانم چه کمکی میکند. برای دلجویی چای و بیسکوئیت آماده کرده و تا یک ساعت بعد که برق بیاید، در همان کنج مهآلود برای هم داستانهای عجیبی دربارهٔ خودمان میگوییم. روز دوم متوجه میشوم بیشتر از اینکه من از تنها بودن در روستا بترسم، او از اینکه من بترسم میترسد. بنابراین مدام دربارهٔ چیزهایی مثل امنیت منطقه، بیخطر بودن حشرهٔ روی دیوار، و اینکه شب تا صبح از کیوسک نگهبانی جُم نمیخورد، به من اطمینان خاطر میدهد. شب دوم، دراز کشیدهام وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: دوشنبه 29 مرداد 1403 ساعت: 12:49

زمان که از طلوع صبح مشغولِ دویدن بود، در بعد از ظهرِ آیسییو میایستد. پِچ پِچ پرستار با ملاقاتی تخت بغل، بوقهای منظم دستگاهها و مابقی سکوت. سکوت، از کولهٔ روی دوشم هم سنگینتر است. نگاهم میافتد به کلماتِ روی قفسههای سفید دور تا دورِ بخش. از پشت پردهٔ اشک، تار میبینم. «ملحفه. پوشک. استوکِ دارویی. تجهیزات پزشکی» و آنسوتر، «اتاق وسایل کثیف». دلضعفه میگیرم. فرصتِ کوتاهی است آدمیزاد. اواسط همّت، سرعتم را کم میکنم و از خودم میپرسم زندگی به کدام لحظه میارزید؟ یاد آن خیابان مشجّر میافتم، عصر تابستان، بوی اسفند و صدای روضه. میرسم به میوهفروشی که برای اولین بار خلوت و خالی است. انگار گرمای هوا همه را تارانده. وحید سرش را گذاشته روی میز و پشت دخل خوابش برده. از فرصت استفاده میکنم، بیصدا هلوها رو برمیدارم و بو میکنم. یکی یکی توی دستم میسنجم که نه سفت باشند و نه نرم. بیعجلهام. محاسبه میکنم و میبینم که رسیدهام.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 11:44

نشاط اردیبهشت را که سخت به چنگ آورده بودم، به خرداد میبازم. حتّی نمیفهمم این بار دیگر چرا و چطور. خستهام و روزها را بهاجبار به شب میدوزم.* دهمین شب، سورهٔ یوسف میخوانم. وقتیکه یوسفِ نبی پیراهنش را برای یعقوب میفرستد، گریه میکنم. * حلیم کنار جاده نوش میشود به دل گرسنهام. قبل از ظهر میرسیم. فوّارهها روشنند. گلها هزار رنگند. آلاچیق سایهٔ دلپذیری دارد، هندوانهٔ ترد شیرین میخوریم. تماشای آسمان و کوهها و درختها، از مطلقِ یأس نجاتم میدهد. شب سرد است. در حیاط، گِرد هم مینشینیم، پتو میپیچیم دور خودمان و چای میخوریم و آواز میخوانیم. در «اکنون» جا خوش میکنم و بیوزنم. * بچّه برای هزارمین بار دربارهٔ ترکیب رنگها میپرسد. دنیا را بهخاطر چشمهای برّاقش دوست دارم. بهخاطر قرمزهای روشن که با آبیهای روشن، بنفشهای روشن میسازند. * میبینم که «او» را میبوسم و ناگاه دهانم پر از خون میشود. با وحشت از خواب میپرم. چطور باید یک نفر را از سرت بیرون کنی تا دیگر به کابوسهایت برنگردد؟ * از این مرغ نیمبسمل که منم، عاصیام. از لغزیدن، برخاستن، و با صورت زمین خوردن. * یک گوشهٔ تاریک نشستهام. غرق شدهام. میشنوم که از اتاق صدایم میکند امّا نمیفهمم. به همین سادگی در اندوهم زمینگیر میشوم. «بسه دیگه بلند شو. بیا بغل من هر فکری داری بکن.» فکرهایم توی بغلش جا نمیشوند. با تودهٔ مبهمشان یک ابر سنگین میسازند که وقتی به خانه برگردم بیوقفه میبارد. از آغوشش چه میخواهم؟ همانقدر محکم و طولانی نگه داشته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 12:39

درد کشیدنها و خونریزیها که ادامه پیدا کرد، زمزمه افتاد و بعد حدیث مکرّر شد که «بچه انداخته». میخندیدم هر بار. مدتها بود از هاضمهٔ همه خارج بودم و قصد نداشتم خودم را ساده و قابل فهم کنم. بنابراین «پولیپ» که نتیجهٔ سرراست تصویربرداریها بود نمیتوانست برایشان جواب قابل اعتمادی باشد. به آن لختهٔ بزرگ گوشتآلود فکر میکردم که کف دست گرفتم، به کاپشن خونیام، سرگیجهها و لرز کردنهام، هجوم درد که شبها بیخوابم میکرد. سقط جنین این همه مصیبت داشت؟ بعد از دو ماه و صد جور پزشک و نسخه، عاقبت به داروهای «دکتر دی» تسلیم شدم و قائله تمام شد. نگاه کرده بود توی چشمهام و گفته بود «بدنت زده زیر میز». گفته بود خونریزی را قطع میکنیم امّا اینها، خودت که بهتر میدانی، شورشِ روان است و حاصل این همه «فروبستگی». فروبستگی، شرح حالِ دقیقِ من بود امّا کلید این قفل سنگین را گم کرده بودم. اگر میشد تصوّر کرد که رویاها بچههای ما هستند، من یک بچّه انداخته بودم. یک بچّه که فقط مال خودم بود.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 19:10

پاییز تا نیمه به صبوری و سکوت میگذرد. به دور شدن از آدمها و بستن درها تا پیدا کردن صدای خودم. به نگفتن و نشنیدن، رانندگی بدون موسیقی، شبهای بدون فیلم و پادکست، راه رفتنهای طولانی، نشستن در تاریکی، نشستن آرام و بیواهمه در تاریکی. بیشتر غروبها گوشهٔ پارک سر میرسند، آراسته و معطّر به توالی دلپذیر زرد و قهوهای و نارنجی، بوی مرطوب برگهای چنار و تماشای شادی بچّه. بچّههای غزّه شبیه پسرک منند. شب به شب برای نگاههای ترسیده و بدنهای کوچکشان، برای زن و مرد و پیر و جوان گریه میکنم. دنیا کوچک و حقیر و هنوز هم زیباست. بیمیل و دلزدهام. گاهی از سر خستگی و گاهی از سر اراده. با نخواستن، قدرتم را پس میگیرم. برای میم مینویسم «نمیدونم چی میخوام. فقط میدونم چی نمیخوام» و این شروعِ بزرگِ طرحی است نو برای بودنم. کلافهای سردرگمی را که به دندان باز نشده بودند، به بردباری و تسلیم میگشایم؛ همان وقت که میفهمم قرار نیست سؤالهایم جواب روشنی داشته باشند. سؤالهایم بخشی از منند، با من رشد میکنند و کامل میشوند. خیلی دیر امّا عاقبت میفهمم که ناکامیها، دریچهٔ فرصتهای تازهاند و سرخوردگی، من را با اشتیاق خودم آشنا میکند. کلاسهای عصر دوشنبه و نوشتههای «آدام فیلیپس» دو نسیم موافقند. به تعبیر استاد لابد وقتِ گشودگی به من رو آوردهاند. هر دو مثل آینه شفّاف و روشن و بیرحمانه صریح و صادق. حالا که شعبدههای دیگران تکراری است، نوبت میرسد به پرده برداشتن از بازیهای ذهن و قلب خودم. با تماشای خودِ پیچیدهٔ هزارلای تو در تویم میترسم، دلگرم میشوم، اشک میریزم و میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 14:55

قلّهٔ سفر؟ خواب. خوابیدنهای وقت و بیوقت زیر لحاف سفید و تمیز هتل، با پنجرههای گشوده و بوی شرجی و صدای نمنم باران. بدون رؤیا. بدون یاد.* تاریخ از بیست و یکم عبور میکند، بسته را میگذارم ته کمد و حدس میزنم برای همیشه همانجا بماند. آن کارت پستال سفید و آبیِ «سنگبار غم» و لباس سبز مغزپستهای هم. همیشه مجبور بودهام چیزهایی را پیشبینی کنم، خودم را برای چیزهایی آماده کنم. امّا دست آخر، هیچوقت نمیشود واقعاً آماده بود. * دریا خیلی بزرگ بود، آسمان خیلی بزرگ بود، ابرها خیلی بزرگ بودند. تمام دنیای من اگر زیر و رو میشد، اگر بارها میشکستم و برمیخاستم و میشکستم، خم به ابروی طبیعت نمیآمد. دلم در اتصال با وسعت دریا، آرام بود. غمی یا اضطرابی یا حسرتی نداشتم، هیچچیز کم نبود.  * در حافظهام به عقب میروم و دنبال نقطهٔ شروع میگردم. کار ناممکنی است. فقط میدانم که همهچیز از آن شب دگرگون شد. بر پردهٔ سفید، محسن نامجو «زلف» را همراه ارکستر سازهای بادی هلند اجرا کرده بود و من در حیرتِ زنجیرهٔ تصادفهای غیرتصادفی به خوابگردها میمانستم. بعد در سنگینی سکوت، صدای کوبش قلب خودم را شنیدم. او خندید و با انگشت اشاره دو ضربهٔ آرام به گردنش نواخت، جایی پایینتر از گوش چپ، که یعنی «اینجا را ببوس». طولانی و با تردید نگاهش کردم. * در قهوهخانهای بین راه، نان تازه را که داغ از تنور سنگی در آمده بود لقمه کردم. گفتم چایم را پررنگتر بریزند و نگاهم را به پیچ و خم رودخانه سپردم. سفر را برای همین دوست داشتم. برای بیعجله بودن، بی ساعت و تقویم بودن، بیرون ایستادن از قاعدهٔ معمول زمان و مکان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 14:35

میشمارم. این هفتمین بار است که تا ته آن کوچه رفته و برگشتهام. پی سراب دویدن، آزمون است یا نفرین؟ چه حکایتی! پرندهٔ هراسان، عاقبت در دستهای قوی و مطمئنّ صیّاد آرام میگیرد. رهایی بهتر است یا دمی آرام گرفتن؟ کاش نوبت سفر برسد و راه بیافتم پی لالایی گنگی در دوردست. یک روز عاقبت باطن چیزها را میبینم و راه، مرا پیدا میکند. این را زمانی به خودم وعده میدهم که بیمُهر و شتابزده امّا با قلب حاضر گوشهٔ سالن تاریک نماز میخوانم. جایی نماز میخوانم که کسی نخوانده و قبله را نمیشناسد. تمام روز با بیقراریام مدارا میکنم، با قصّهٔ دیگران خودم را فراموش میکنم و جلسه پشت جلسه پیش میبرم. شب، عطر یاسهای رازقی که تازه شکفتهاند تسکینم میدهد. از پنجرهٔ اتاق نگاه میکنم به حیاط همسایه. استخر خانهٔ متروک، پر از آب است و برگهای خشک شناور. شبانه در کنارش آتش افروختهاند. نمیفهمم چرا و میاندیشم که همهچیز بیربط است. باران و رعد و طوفان نیمهٔ مرداد، سرماخوردگی چلّهٔ تابستان، قهوهٔ شش و سی دقیقهٔ صبح،... همه با جنون من همسو است و دارم به این پراکندگی خو میگیرم.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 16:48

بعد از چهار سال رفتم به مجلس قدیم و نشستم همان گوشهٔ همیشگی. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. سخنران داشت از رنج میگفت که پالاینده است و من حالا بهتر میفهمیدم. حالا روشنتر بود معنای زنده-گی که رشته به رشته با مرگ در هم تنیده است. میدانستم که تنها یک ایمان عظیم میتواند زیستن و مرگ را از جان کندن فراتر ببرد. دیگر از تردیدهایم نمیترسیدم، سؤالهایم را دوست داشتم، شرمم کمتر و اشتیاقم اصیلتر بود. سرشتم را بهتر میشناختم؛ بله «فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی». رفتنها و برگشتنهایم، چرخیدن محتومی بود در یک حلقهٔ اتّصال ناگسستنی. تنها آمده بودم امّا تمامتر بودم، آرامتر بودم. سیاهیهای روضه، نواها، زمزمهها و اشکها برگشتهاند. گاهی هم خانه به مسافر برمیگردد. گاهی هم کشتی به طوفانزدهها میرسد.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 10:41

آدمهای حوالیام غمگینند و هریک دچار بحران فرسایندهای. سین در آغوشم گریه میکند، نون در آغوشم گریه میکند، کاف... غرورش اجازه نمیدهد. بغض را قورت میدهد، اشک را که توی چشمش جمع شده پشت پلکها قایم میکند، سر میگذارد روی شانهام و به خواب میرود. حالا از پریشانی دیگران کمتر دستپاچه و دلگیر میشوم. سر یک سفره درد را لقمه میگیریم، با هم قسمت میکنیم و کم و زیادش را میچشیم. روزهای تابستان شورند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 1:44

قبول کن ما به کلمهها بد کردهایم. دستمالی و بیحیثیت شدهاند، هویتشان را دزدیدهایم. پرحرفیم. تعریف و تفسیر و قول و قسمها را مثل خلط اضافه تف میکنیم بیرون. گفتوگوهامان، اتوبانهای یکطرفهٔ ولنگار و بیمقصدند. یاد، مثل ورد نامفهومی لقلقهٔ زبانهاست. «لقلقهٔ زبان»! ببین کلمه در جای خودش چه زیباست و دقیق. سخن، اسباب رقابت و تفاخر است. کلمهها پوچند وقتی نشانی از دل ندارند. نگاه کن. بیدهان و بیوزن همهجا پراکندهاند مثل حباب. دست و پاگیرند، بیقوّتند. نه آبی گرم میشود از گفت و شنودشان، نه چیزی را به حرکت وا میدارند... دلسرد که میشوم، تنها کلمه است که در عمق تاریکی شعله میانگیزد. کلمهها مرهمند؛ اگر چشم و گوش تیز کنی و دریابیشان. همان اوقات که پناه میبرم به سکوت، مسافر و مأنوس کلمهها میشوم. فاتحانه یک به یک را پس میگیرم. این شبها کلمههایی پیدا کردهام که مال منند. پیش خودم زنده نگه میدارمشان؛ مثل آتش دور از دستِ باد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 1:44

نشستهایم روی مبل و مرغ طعمدار کبابی میخوریم با سالاد پرادویه ای که دور لبم را میسوزاند. دِیمیین رایس میخواند It takes a lot to breathe, to touch, to feel... و من بغضم را با آب سرد هُل میدهم پایین. شنیدنش نفسگیر است درست حالا، که گرفتار لذّت دردآلودِ کندن زخمم. نفسزنان از ارتفاعی بالا میروم و هر بار از پرتگاه بلندتری سقوط میکنم. بدون فریاد. در سکوت محض. پاهایم را جمع میکنم توی شکمم، خیره میشوم به منظرهٔ شهر و با یأس از خودم میپرسم «تا کِی؟»... ساعتها یک به یک گذشتهاند. باز وقتش رسیده که بگوید بمان و من نگاهم را بدزدم چون بهانههای رفتن همیشه بیشترند. چون زور ترس میچربد ولو اینکه درمانگرم بگوید این همه ترس را از جای دیگر آوردهای. کاش زمان ایستاده بود همان دم که دستش را تنگ دورم حلقه کرد و در گرمای تنش حل شدم. در امتداد بوسهای کاش. یا در لحظهٔ آرامِ به خواب رفتن با نوای شمردهٔ دم و بازدم. پای ماندن ندارم و جای توقّف نیست، پس زمان باید بایستد که نمیایستد و ضرباهنگ قاطعش را تکرار میکند؛ تلاقی و عبور. کلام را کجا بنشانم که «بیچیز و نارساست»، بدن را کجا که ظرف کوچکی است، و دل را کجا که این همه عاجز است؟ در را میبندم و به وسعت دنیا برمیگردم با همان تیشرت مردانهٔ سفید که زیر مانتو گشاد است و بوی روغن داغ شده در فر و تن او و عطر خودم بر آن مانده. تا چند قدم از بیوزنی نامتعادلام. توی سرم حافظ میخوانند. حالاست که باید جرعه بیفشانم بر خاک یا منم آن جرعه که ریخته؟ چقدر خالیام.&nbsادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: جمعه 30 تير 1402 ساعت: 1:44

خردادِ تهران شبیهِ حال من است. صبحهای آرام که خیلی زود گرم و پرهیاهو میشوند. بعدازظهرهای کشدار و کسالتبار. عصرهای ناگهان و بیدلیل تاریک. طوفان بیمقدّمه که ظرف چند دقیقه همهچیز را از جا میکَند. ویرانی. کوچههای پر از خاک و شاخ و برگ پراکنده، درختی که از کمر قطع شده، شیشههای شکسته. رعد و برقهای شبانه. بارانهای پراکنده با عطر خاک. نیمهشبهای خنک و از هوش رفتن در تشک نازک کف اتاق بچّه. از هوش رفتن و به هوش آمدن با زمزمهٔ خوابآلودش که میخواهد دستش را بگیرم. به خواب غلتیدن با دست گرم و نرم کوچکش در دستم... صبح با تن کوفته بیدار شدم و ظهر نشده با تلنگری شکستم. برای دوّمین بار بود که ماجرا با همین ترتیب تکرار میشد؛ گفتوگویی رنجآور و بیحاصل، پریشانی بیاندازه، درد در قفسهٔ سینهام، درد زیر شکمم، و ناگاه خونِ بیموقع. بعد از این همه سال تازه فهمیدهام که باید به بدنم نگاه کنم، به بدنم گوش کنم. بدنم چیزی را که نباید تحمّل کنم، پس میزند. بدنم طلب میکند، میگوید بگیر. احساس ناامنی میکند، میگوید مراقب باش. گاهی خودش را جمع و گاهی خودش را رها میکند، برافروخته میشود، نفس کم میآورد، بیجان میشود. درمانگرم جلسهٔ آخر مدام تکرار کرده بود که «این bu-outه، باید برنامهای بریزیم». bu-out را چطور میشود به فارسی برگرداند؟ فرسودگی؟ خستگی؟ به گمانم نمیشود. تصوّر کن کبریتی را که سوخته و به آخر رسیده امّا مجبور است روشن بماند. چطور میشود برایش برنامه ریخت؟ نیمه شب است، باران میآید. داغم، چیزی درونم مدام در حال سوختن است. شبها درها و پنجرهها را باز میگذارم و در مسیر باد میخوابم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی یوسفی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1402 ساعت: 22:00

صفحه بندی