کنعان - تاریخ: 1403/6/3 ساعت: 0:59
یک دم است، به شگفتیِ الهامی نهان، که جواب را پیدا میکنی. سؤالِ درست را که بپرسی و بپرورانی، دیر یا زود حقیقت به تو رو میکند. لحظهٔ دانستن که از راه رسید، مدّتها بود آن سؤال از خاطرم رفته بود. یوسف (ع) گفته بود «زندان برایم دوستداشتنیتر است.» پرهیز را میفهمیدم امّا زندان چطور از وسوسه خوشتر بود؟ دقیق...
سوغات سفر (۱) - دریا - تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 12:49
نقشه، این بار مرا از جادهٔ قدیم برده بود. از پشت هتل سر در آوردم و یکدفعه در لحظهای که هنوز انتظارش را نداشتم دریا را دیدم. جا خوردم. توقّف کردم. پیاده شدم. فراموش کردم که خستهام، گرسنهام و اتاقم را تحویل نگرفتهام. دستپاچه بودم، انگار بدون مقدّمه و اذن و آداب، خودم را به حرمی رسانده باشم. ساحلْ خالی...
سوغات سفر (۲) - سودا - تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 12:49
 - برای مهدیه  نمیدانم چرا بابونهها را که میبینم یاد تو میافتم. باید ببینی چطور از خوشی بغض میکنم. با چه شوری زندگی را میپرستم بهخاطر سپیدی سادهٔ گلبرگها، زمردِ درخشان دشتها در سینهکش آفتاب، سایههای عظیم و متحرّک ابر بر دامنِ کوه، پروانههای نارنجی خالدار، حلزونهای سفیدِ کوچک، تولهسگِ حنایی، روباهِ ق...
سوغات سفر (۳) - خیال - تاریخ: 1403/5/29 ساعت: 12:49
اوّلین چیزی که دربارهٔ آقای جیم میفهمم این است که مثل باقی مردها وقتی خبر بدی دارد، لحن خونسردی به صدایش میدهد که اتفاقاً باعث میشود موقعیت، ترسناکتر بهنظر برسد. ظهر که از چالوس راه میافتم زنگ میزند، «جاده رو بستهان، رمزش اینه که به پلیس بگی میخوای بری مرزنآباد». سر پلیسراه، ماشینها یکی یکی دور میزن...
«ما در درون سینه هوایی نهفتهایم» - تاریخ: 1403/4/23 ساعت: 11:44
زمان که از طلوع صبح مشغولِ دویدن بود، در بعد از ظهرِ آیسییو میایستد. پِچ پِچ پرستار با ملاقاتی تخت بغل، بوقهای منظم دستگاهها و مابقی سکوت. سکوت، از کولهٔ روی دوشم هم سنگینتر است. نگاهم میافتد به کلماتِ روی قفسههای سفید دور تا دورِ بخش. از پشت پردهٔ اشک، تار میبینم. «ملحفه. پوشک. استوکِ دارویی. تجهیز...
«چه هنگام میزیستهام؟» - تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 12:39
نشاط اردیبهشت را که سخت به چنگ آورده بودم، به خرداد میبازم. حتّی نمیفهمم این بار دیگر چرا و چطور. خستهام و روزها را بهاجبار به شب میدوزم.* دهمین شب، سورهٔ یوسف میخوانم. وقتیکه یوسفِ نبی پیراهنش را برای یعقوب میفرستد، گریه میکنم. * حلیم کنار جاده نوش میشود به دل گرسنهام. قبل از ظهر میرسیم. فوّارهها ر...
«شاعری مرده در سینه دیدم.» - تاریخ: 1402/11/19 ساعت: 19:10
درد کشیدنها و خونریزیها که ادامه پیدا کرد، زمزمه افتاد و بعد حدیث مکرّر شد که «بچه انداخته». میخندیدم هر بار. مدتها بود از هاضمهٔ همه خارج بودم و قصد نداشتم خودم را ساده و قابل فهم کنم. بنابراین «پولیپ» که نتیجهٔ سرراست تصویربرداریها بود نمیتوانست برایشان جواب قابل اعتمادی باشد. به آن لختهٔ بزرگ گوش...
باغ بیبرگی - تاریخ: 1402/8/25 ساعت: 14:55
پاییز تا نیمه به صبوری و سکوت میگذرد. به دور شدن از آدمها و بستن درها تا پیدا کردن صدای خودم. به نگفتن و نشنیدن، رانندگی بدون موسیقی، شبهای بدون فیلم و پادکست، راه رفتنهای طولانی، نشستن در تاریکی، نشستن آرام و بیواهمه در تاریکی. بیشتر غروبها گوشهٔ پارک سر میرسند، آراسته و معطّر به توالی دلپذیر زرد و...
«شراب را بدهید، شتاب باید کرد» - تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 14:35
قلّهٔ سفر؟ خواب. خوابیدنهای وقت و بیوقت زیر لحاف سفید و تمیز هتل، با پنجرههای گشوده و بوی شرجی و صدای نمنم باران. بدون رؤیا. بدون یاد.* تاریخ از بیست و یکم عبور میکند، بسته را میگذارم ته کمد و حدس میزنم برای همیشه همانجا بماند. آن کارت پستال سفید و آبیِ «سنگبار غم» و لباس سبز مغزپستهای هم. همیشه مجب...
«خیال خام پلنگ من» - تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 16:48
میشمارم. این هفتمین بار است که تا ته آن کوچه رفته و برگشتهام. پی سراب دویدن، آزمون است یا نفرین؟ چه حکایتی! پرندهٔ هراسان، عاقبت در دستهای قوی و مطمئنّ صیّاد آرام میگیرد. رهایی بهتر است یا دمی آرام گرفتن؟ کاش نوبت سفر برسد و راه بیافتم پی لالایی گنگی در دوردست. یک روز عاقبت باطن چیزها را میبینم و را...
«عاشقان زمرهٔ ارباب امانت باشند» - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 10:41
بعد از چهار سال رفتم به مجلس قدیم و نشستم همان گوشهٔ همیشگی. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. سخنران داشت از رنج میگفت که پالاینده است و من حالا بهتر میفهمیدم. حالا روشنتر بود معنای زنده-گی که رشته به رشته با مرگ در هم تنیده است. میدانستم که تنها یک ایمان عظیم میتواند زیستن و مرگ را از جان کندن فر...
تقاطع - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 1:44
آدمهای حوالیام غمگینند و هریک دچار بحران فرسایندهای. سین در آغوشم گریه میکند، نون در آغوشم گریه میکند، کاف... غرورش اجازه نمیدهد. بغض را قورت میدهد، اشک را که توی چشمش جمع شده پشت پلکها قایم میکند، سر میگذارد روی شانهام و به خواب میرود. حالا از پریشانی دیگران کمتر دستپاچه و دلگیر میشوم. سر یک سفره د...
«ترلللا» - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 1:44
قبول کن ما به کلمهها بد کردهایم. دستمالی و بیحیثیت شدهاند، هویتشان را دزدیدهایم. پرحرفیم. تعریف و تفسیر و قول و قسمها را مثل خلط اضافه تف میکنیم بیرون. گفتوگوهامان، اتوبانهای یکطرفهٔ ولنگار و بیمقصدند. یاد، مثل ورد نامفهومی لقلقهٔ زبانهاست. «لقلقهٔ زبان»! ببین کلمه در جای خودش چه زیباست و دقیق. سخن،...
"Forget what you had this is a little better"* - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 1:44
نشستهایم روی مبل و مرغ طعمدار کبابی میخوریم با سالاد پرادویه ای که دور لبم را میسوزاند. دِیمیین رایس میخواند It takes a lot to breathe, to touch, to feel... و من بغضم را با آب سرد هُل میدهم پایین. شنیدنش نفسگیر است درست حالا، که گرفتار لذّت دردآلودِ کندن زخمم. نفسزنان از ارتفاعی بالا میروم و هر بار ...
«چه پای لنگ» - تاریخ: 1402/3/30 ساعت: 22:00
خردادِ تهران شبیهِ حال من است. صبحهای آرام که خیلی زود گرم و پرهیاهو میشوند. بعدازظهرهای کشدار و کسالتبار. عصرهای ناگهان و بیدلیل تاریک. طوفان بیمقدّمه که ظرف چند دقیقه همهچیز را از جا میکَند. ویرانی. کوچههای پر از خاک و شاخ و برگ پراکنده، درختی که از کمر قطع شده، شیشههای شکسته. رعد و برقهای شبانه. ...
«تو این دنیای کوچیک بگو کی گم نشد» - تاریخ: 1402/3/22 ساعت: 0:07
یکی از شبهای پاییز (+) خانم ت، پیرزن ساکن واحد ۱۰ بیسر و صدا رفت. خسیس و بدبین و بهشکل غیر قابل توضیحی جالب و در لحظههایی حتی قابل دوست داشتن بود. هر روز کند و پاکِشان سرک میکشید دور ساختمان و پارکینگ و حیاط، چراغها را خاموش میکرد و زیر لب یکریز غر میزد و تا چشمش به کسی میافتاد بلند بلند دربارهٔ این...
فِقدان - تاریخ: 1402/2/28 ساعت: 16:32
تمام شب بریده بریده خوابیدم، ساعتی توی تخت خودم، ساعتی روی زمین کنار تخت بچّه. مثل آدمهای تبدار مدام از یک فکر هذیانی غلتیدم به هذیان دیگری و خوابهای کوتاه و پریشان دیدم. گرگ و میش سحر او را دیدم (خاطرم نیست درست از چه وقتی «تو» بدل شد به «او»). دیدمش به هیئت سالهای دور، لاغرتر، جوانتر. لحظهای با هم...
«وین صبر که میکنیم تا چند؟» - تاریخ: 1402/2/14 ساعت: 23:41
تصویرها چنان نامربوط و گسستهاند که دیشب خواب کلمهها را دیدم. خواب «خاطر» و «پیوند» و «باغبان» را. روشن و اندوهگین و غریب بود. چقدر این پنجاه روز خودم را درمانده و کوچک دیدهام. پراکنده و جمع ناپذیر. خودم را با صد چهره دیدهام و به هیچ یک بازنشناختهام. کدامیک منم؟ کجا منم؟ خیلی روزها مچاله بودهام درون ...
قدر - تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 15:34
به نامهای تو رو آوردم وقتی که هیچ پناهی جز کلمه نمانده بود. به آه خواندمت وقتی که جز درد، وسیلهای نداشتم.
«کجاست خانهٔ باد؟» - تاریخ: 1402/1/11 ساعت: 13:11
تمام روز، بهار بود. با لطافتش، سرمستی و اندوه و بلاتکلیفیاش.جاده چرخیده بود و چرخیده بود و منظرهٔ آبی تهران را از ارتفاع تماشا کرده بودیم و من ناگهان چقدر خسته بودم. در سکوتِ اتاق نیمهتاریک دراز کشیدم، خیره به بازی سایهها روی دیوار. غرق خیال، غرق آوای شجریان، که «زین دایرهٔ مینا خونین جگرم میده...»،...

برچسب‌های مرتبط

تنها خو کن که عافیت تنهاییست | خو کن به قایقت که | خدایا چه تنها و درمانده ام | سرگشته و تنها در اوج شیدایی | یکه و تنها در صف اعدا | anguished unmaking | anguish movie | anguish synonym | anguish trailer | anguish in a sentence