بعد از چهار سال رفتم به مجلس قدیم و نشستم همان گوشهٔ همیشگی. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. سخنران داشت از رنج میگفت که پالاینده است و من حالا بهتر میفهمیدم. حالا روشنتر بود معنای زنده-گی که رشته به رشته با مرگ در هم تنیده است. میدانستم که تنها یک ایمان عظیم میتواند زیستن و مرگ را از جان کندن فراتر ببرد. دیگر از تردیدهایم نمیترسیدم، سؤالهایم را دوست داشتم، شرمم کمتر و اشتیاقم اصیلتر بود. سرشتم را بهتر میشناختم؛ بله «فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی». رفتنها و برگشتنهایم، چرخیدن محتومی بود در یک حلقهٔ اتّصال ناگسستنی. تنها آمده بودم امّا تمامتر بودم، آرامتر بودم. سیاهیهای روضه، نواها، زمزمهها و اشکها برگشتهاند. گاهی هم خانه به مسافر برمیگردد. گاهی هم کشتی به طوفانزدهها میرسد.
ب...ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71