اسفند، «دیوانه و شوریده و شیدا بادا»-۴
-
تاریخ: 1402/1/3 ساعت: 12:19
بیست و سوّم.با سپیدهدم، از آن بستر و آغوش گرم برمیخیزم. قهرمانِ دست کشیدن و دل بریدنم. فقط دو ساعت خوابیدهام امّا عجیب بیدار و هشیارم. من هم میپیوندم به ویژ--ویژِ--ویژ اتوبانِ خلوت و با سرعت میگذرم. آسمانْ آبیـنقرهای رازآلودی دارد و کوهها سرمهای رنگ، دست در گردن هم منحنی ملایم و پیوستهای ساختهاند. ت...
اسفند، «دیوانه و شوریده و شیدا بادا»-۳
-
تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 13:02
بیست و دوّم. بوی ملایم سیگار و اودکلن و عودِ به هم آمیخته اعصاب خستهام را آرام میکند. نیمهشب، جایی خارج از مختصات زمان و مکان، از پنجرهٔ طبقهٔ دهم به شهر نگاه میکنم. تا دم صبح صدای دوردست عبور ماشینها از اتوبان توی سرم تکرار میشود، ویژ-ویژ-ویژ نامنظّم و خوشایندی. تابلوهای نقّاشی را دوست دارم و فرشها...
اسفند، «دیوانه و شوریده و شیدا بادا»
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 15:06
اوّل.با هزار دردسر عاقبت رفته بودم زیارت تا کمی قرار بگیرم. امّا اوّلین شب، اوّلین بار که نزدیک شدم به آستان حرم، فرو ریختم. نه سلامی، نه زیارتی، نه دعایی، نه خداحافظیای. زخمهای باز داشتم، درد داشتم، خسته بودم، شکایتهایم زیاد بود و فقط نشستم زیر ریسههای چراغانی تا نیمه شب گریه کردم. روز بعد امّا رفت...
اسفند، «دیوانه و شوریده و شیدا بادا»-۲
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 15:06
یازدهم.وسط مشغلههای تمامنشدنی آخر سال، یک پروژهٔ نامربوط پیشبینی نشده کم داشتم که همهچیز را زیر و رو کند. خسته و کلافهام. نظم کار و زندگی و خانهام به هم ریخته و هرچه میدوم بیفایده است. زن جوانی سر رئیس بانک فریاد میزند که «دو و نیم میلیون برای تو پولی نیست، برای من خیلیه!» همین جمله را آنقدر به فریا...
«آنم آرزوست»
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:59
سر میدان تجریش منتظر اسنپ بودم و با نفرت نگاه میکردم به صف نیروهای ض.د.ش.و.ر.ش که ایستاده بودند جلو امامزاده صالح با هیبتهای سیاه و ماشینهای زرهی هولناک. به عادتِ این روزها توی صورت چند نفرشان دقیق شدم، تا ببینم او که خواهر و برادرم را می کُشد و خانهام را اشغال کرده چه شکلی است؟ از بیچهرگیشان دلم به...
خدای رگبارهای بیرنگینکمان
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:59
تمام روز -که از صبحِ تیره و ابریاش به شب میمانست- یک مرثیهٔ بلند بود. کاف دوباره برایم نوشته بود مرگ دوستش یک سیاهچاله است که تمام خوشیها را بلعیده. قبل از اینکه تصمیم بگیرم چه جوابی بدهم ویپu200dیان قطع شد. جوابی نداشتم اصلاً. دیشب به خاطر سرفهها هزار بار بیدار شده بودم. یکسره لَخت و سنگین و منگ بو...
شیدا
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:59
و ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ ...«و از آنها روی برتافت و گفت: ای دریغ بر یوسف! و هر دو چشمش از ( غایت ) اندوه سفید شد و همواره غصه گلوگیرش بود.»سوره یوسف، آیه هشتاد و چهار. Adblock test (Why?)
«و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد»
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 3:29
(+)آخرین بار که دیدمت، انگار نه که از پشت صفحهٔ سرد موبایل، با نگاهت، با زنجیروار و صمیمانه تکرار کردنِ مهربانترین واژهها در آغوش کشیدیام. داشتی غصّهٔ من را میخوردی وقتی چهرهٔ خودت از پیشروی بیرحمانهٔ بیماری تکیده شده بود. از پشت این همه فاصله دست پرقدرتت را روی شانهام احساس میکنم. قدرتی که خرج مهر ...
«همچو حلقه بر درم»
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 3:29
باز جنونِ غروبهای جمعه دامنم را، یا بهتر بگویم گلویم را گرفته بود. نمیتوانستم نفس بکشم. قرار بود رگبار و سیل بیاید و دل خوش کرده بودم که هوا خنکتر میشود امّا بعد از بارانِ دیشب دیگر خبری نشد و تهران همانقدر خشک و تفتیده بود که قلب من. عصر رفتیم نشر چشمه برای «حراج کتابهای زخم خورده». دیدیم آدمها صف ...
طوبی للغربا
-
تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 3:29
کوه عظیمی که روی سینهام بود سبک نشد تا شب هفتم که بعد از «أَنَّهُ بِعَیْنِ اللّه» یکدفعه برداشتندش. انگار یک مشت خون شد و پرتاب شد به آسمان. بعد دیگر غمها مثل رود خروشان بیوقفه ریختند به دریایی که باید. صبح عاشورا امّا خسته و بیتاب بودم. بچّه را نشاندم توی کالسکه و پیاده رفتم تا روضهٔ شریفی. ساعت ۱۱...
و نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمّ
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 4:32
تا بچّه بخوابد، یک ساعت از اذان گذشت. باز هم دیر و تنها افطار میکردم. حتّی نشده بود که صدای اذان را بشنوم، کمی پیش از غروب برق رفت. نگاهی انداختم به کوچهٔ سراسر تاریک. همسایهٔ روبهرو شمعی روشن کرده بود کنار پنجرهاش. چراغ قوّهٔ موبایل را روشن کردم و چای ریختم. اندوهم گوشهای در آن سکوت و تاریکی خیره ن...
«با اینکه دست غم، سنگینه رو شونهات...»
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 4:32
دست خالی برگشتم از باغ. سیبها و گیلاسها هنوز کوچک و کال بودند. مولود خانم داشت از برگ موهای امسال که چغر از آب در آمدهاند میگفت و فاطمه غوره اضافه میکرد به قابلمهٔ خورشت. گرگ و میش غروب بود، پرهیب کوهها سرمهای رنگ. لتِ چوبی پنجره نیمهباز بود و از عطر یاسهای رازقی سرگیجهٔ سبکی داشتم. بیسر و صدا خزیدم...
هزار بادهٔ ناخورده
-
تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 4:32
میدوم سمت ظرفشویی و یک پارچ آب بالا میآورم. پرستار بچّه میگوید «حالا دیگه تموم میشه» و من یک پارچ دیگر آب بالا میآورم. وسط آبها یک ناپروکسن آبیرنگ درشت و تر و تمیز میبینم که بعد از دو ساعت نو مانده. مثل محتویات مغزم هضم و جذب نشده که درد را کم کند. «میگن ویروس توته!» پناه بر خدا این دیگر چه صیغهای ا...
هیچ و بسیار
-
تاریخ: 1401/1/31 ساعت: 22:04
«کجایی؟ باز رفتی توی غار خودت؟» دیوارها و شیشهها را شسته بودیم و پردهها را برده بودم خشکشویی. کوچه و خانه به هم پیوسته بودند؛ پنجرهها لُخت و شفّاف و گشوده. غار نبود این. تُنگ شیشهای بود و من به رغم تنهاییام، پیوسته در معرض تماشا. هوای اسفند و عطر نمِ باران دلم را زنده میکرد ام
«قال انّما اشکو بثّی و حُزنی الی الله»
-
تاریخ: 1401/1/31 ساعت: 22:04
حالا معنی خوابهای قبل از آن سفر (+) را میفهمم. اینکه هتل زیر آب میرفت. اینکه جا میماندم چون میخواستم جانمازم را توی کولهپشتیام جا بدهم. اینکه میمُردم و او خاک را پس میزد و برق انگشترِ جدیدم را میدید. صبح با بغض بیدار شدم. اندوهم دیرتر از من به خواب میرود و زودتر از من برمی
از درد و رهایی
-
تاریخ: 1400/11/23 ساعت: 16:00
و ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ ...«و از آنها روی برتافت و گفت: ای دریغ بر یوسف! و هر دو چشمش از ( غایت ) اندوه سفید شد و همواره غصه گلوگیرش بود.»سوره یوسف، آیه هشتاد و چهار. Adblock test (Why?)
«همیشه خوابها از ارتفاع سادهلوحی خود پرت میشوند و میمیرند»
-
تاریخ: 1400/11/23 ساعت: 16:00
و ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ ...«و از آنها روی برتافت و گفت: ای دریغ بر یوسف! و هر دو چشمش از ( غایت ) اندوه سفید شد و همواره غصه گلوگیرش بود.»سوره یوسف، آیه هشتاد و چهار. Adblock test (Why?)
In the Dark Hours
-
تاریخ: 1400/11/23 ساعت: 16:00
الف.یک سالِ سخت گذشته و من هنوز همان کابوس تکراری را میبینم. «به نظرت این کابوس داره بهت چی میگه؟» به درمانگرم جواب میدهم که از آدمها وحشت دارم. ب. بیرون آمدنم از خانه به تأخیر افتاد. دست آخر وقتی که رسیدم و نگاهم به هیبت سپید و صبور دماوند افتاد، نزدیک غروب شده بود. آسمان آبیِ تیره بود، صافِ صاف. و...
«پیش از آنکه در اشک غرقه شوم»
-
تاریخ: 1399/9/7 ساعت: 8:06
از هفت سال پیش این شگرد را یاد گرفتم: یک روی بالش که از اشک خیس شد برش میگردانم، صورتم را میگذارم روی خشکی خنکش و به خواب میروم.
«پرتغالی عزیزم»
-
تاریخ: 1399/9/7 ساعت: 8:06
از بچگی کرم کتاب بودم. تا همین سن که رسیدهام بین تمام چیزهایی که خواندهام هنوز هم «درخت زیبای من» از محبوبترینهاست. من داستان زهزه را اینطور فهمیدهام که بدترین شکل فقر هم نمیتواند بهاندازه محرومیت از نوازش و توجه و مهر دردناک باشد. به پسرک شیرینم که نگاه میکنم، هزار جور دلهره توی سرم چرخ میزند. هربا...