The Hours
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:49
یک روزهایی درونم سکوت محض است. نه اعتراضی، نه اشتیاقی. آرزو؟ مدتهاست که نداشتهام. چیزهای زیادی را خواستهام، اما آرزو نکردهام. آرزویی که نباشد، آینده میشود یک کتاب ناگشوده که خبر نداشته باشی چه ک
“کاش بمیری”!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:49
این هم از وقتهایی که “مثل پروانه” دورم گشتند و نگذاشتند “آب توی دل”م تکان بخورد. ببخشید. باور کنید اگر امکان داشت این لطف را در حق خودم میکردم.
إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ، أَوْ نَزَلَتْ بِهِ مُلِمَّةٌ، وَ عِنْدَ الْکرْبِ
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:49
یا مناجات بندهای که ستارههای هفت آسمانش پشت ابرهای تیره و تار گم شده. * عنوان دعای هفتم صحیفه سجادیه
یه حبه قند
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:49
سال ۹۰ فیلمهای "یه حبه قند" و "سعادتآباد" همزمان اکران شدند. دو پنجره به دو دنیای متفاوت. سعادتآباد البته پرفروشتر بود اما من تا همیشه شیفتهٔ یه حبه قند ماندم. همانقدر که زندگی مدرن و شهری و لوک
پر کردم هستی ز نگاه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:49
خودم را دوست دارم وقتی بلندم میکند، خم میشود خاک از سر زانوم میتکاند و یک نگاه عمیق میاندازد بهم که “اشکال نداره، بیا بریم یه کم هوا بخوریم”. برای خودم مانتو خریدم و دو کتاب خوب و پاستای گوشت که
به مناسبت تولدش
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:49
بزرگ شدن با خواهری که هیچ شباهتی به خودتان ندارد واقعاً سخت است اما اگر از دست همدیگر جان سالم به در ببرید، میتوانید خیلی چیزها یاد بگیرید. شاید اگر اختلاف سنیمان کمتر بود من زودتر میفهمیدم که لازم
وقت همچون خاطر ناشاد تنگ
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
نگران و ناراحت صف کشیده بودیم پشت در آی.سی.یو که مادربزرگم را فقط برای یک دقیقه ببینیم. کِی این همه اشتیاق داریم برای دیدن همدیگر؟ یک برگه داده بودند دست عمویم که رویش فقط دو کلمه نوشته بود no bacteria. همه حیران و مضطرب زل زده بودند به آن دو کلمه و برای هیچکس معلوم نبود که این یک خبر خوب است یا بد....
اسفند
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
میگرید، میخندد، فریاد میزند، سکوت میکند، خشم میگیرد، مهر میورزد، روزهایی را تا شب در خیابان و روزهایی را تا شب در تخت میگذراند، خودش را گاه در انزوا و گاه در هیاهوی جمع غرق میکند، و در همه حال عمیقاً خسته است.
بیلشگریم، حوصلهی شرح قصه نیست...
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
زنگ میزنند که بیا دور همیم، برای شام ساندویچ میخریم. سر و صدای صحبت و خندهشان از پشت خط گوشم را پر میکند. من وسط مصیبت خودم گیر کردهام، تا زانو توی گِل. دلم چقدر آنجاست. تا قطع میکنم زنگ در را میزنند؛ دست بر قضا خودم هم برای خودم ساندویچ سفارش داده بودم. کز میکنم گوشهی مبل پذیرایی و مرغ ویژهام را گا...
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
مدتی بود که آن تابلو خطّ "وارستهام از تعلّق هر دو جهان" چشمم را گرفته بود. درست چند روز بعد از اینکه بالاخره پیداش کردم و آوردمش خانه، قرار شد که از این خانه برویم. چرا آن مصرع را میخواستم؟ شاید به خاطر سنگینی غل و زنجیرها. به این خانه فکر میکنم که برایم مجموعهای از تعلّقات این جهانی و آن جهانی است....
ای جگرپارهام ای نیمهی من
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
با شوق غریبی از میان آیههای قرآن برای پسرم اسم انتخاب کرده بودم، اسم زیبایی که تا پیش از آن به گوشم نخورده بود. بیدار که شدم آن نام از خاطرم رفته بود و تنها تصویر محوی از صفحهی سپید قرآن مقابل چشمم داشتم. و یادم میآمد که توی خواب شادمانه حساب کرده بودم که آن نام با "سجاد" -که از قبل دوست داشتم- هماه...
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
عکس پر از نور و رنگی که گوشهی مسجد نصیرالملک گرفتم شده تصویر صفحهی گوشیم؛ سوغات سفر. از یک وقتی به بعد دیگر زمستانها برایم غیرقابل تحمل شدند. حالا که بهار شده مدام کنار پنجرهام و دلم میخواهد تمام رنگها را پشت پلکم ذخیره کنم برای روز مبادا. تصور میکنم که بهشت باید از تکثیر رنگ جوانهها و برگهای نو و گ...
"خارج" بوی سرما و نم میدهد.
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 17:02
بله امروز هوای این نقطهی پایتخت بوی اردیبهشت را دارد. عطری درست میانهی رایحهی بهار و تابستان. خنکِ رو به گرم و چیزی که من اسمش را گذاشتهام "بوی رخوت ظهرِ تابستان" در ترکیب با کمی عطر خاک و چمن. چطور میتوانم برای کسی توضیح بدهم که هوای هیچکجای دنیا چنین عطری را ندارد و من به بوییدن فصلها نیازمندم؟
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:20
یکی به برش نازکش از کیک به چشم معجزه نگاه میکند. با اشتیاق میچشد و با ولع ادامه میدهد و انگشتهاش را هم تا آخر یکییکی لیس میزند با کیف. یکی به قاچ بزرگ خودش که نیم نه تو بگو یکسوم کیک است نگاه میکند، به سرنوشت الباقیش فکر میکند، به آن خوششانسهایی که سهمشان دو سوم بوده است. از بیعدالتی دنیا خشمش میگیر...
آوارگیّ کوه و بیابانم آرزوست.
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:20
اگر به زیستن در میانشان عادت کنم و من را در جمع خودشان بپذیرند، گلهی خرسها بیشتر از دایرهی انسانی اطراف من ارضاکننده است. نهایت انتظاری که از بیشترشان میتوانم داشته باشم این است که از من طلبکار نباشند، ارث پدرشان را از من نخواهند، رهایم کنند. اگر دوست دارم سفر کنم برای دیدن آدمهای جدید نیست، برای دو...
گشت و گذار شبانه
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:20
«در بهار ١٧٩٠، فرانسوی بیستوهفت سالهای، با نام گزاویه دو متر، سفری به گِرد اتاقخوابش کرد، و گزارش آنچه را دیده بود، سفری در اطراف اتاقخوابم عنوان کرد. دو متر در سال ١٧٩٨، سرخوش از تجربهاش، سفر دیگری را آغاز کرد. اینبار، همان سفر را در شب انجام داد و گزارش آن را گشتوگذار شبانه در اطراف اتاقخوابم نامی...
من به تنگ آمدهام از همهچیز..
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:20
انگار دهان بزرگی تمام دود و دمِ عالَم را پُف کرده بود توی آسمان تهران. چشمهام میسوخت، سرم درد میکرد، و نمیدانستم اینها از گریههای شب تا سحر است یا آلودگی. نفسهایم تنگ بود، خُلقم تنگتر. از پنجرهی ماشین، تصویرهای کدر با سرعت رد میشدند. برای چند ثانیه مبهوتِ حرکات مرد جوانی شدم که کنار اتوبان پرتردد با...
قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:20
شکایتهایم مال تو، عمیقترین غمهایم مال تو، همهی همهاش. جز خودت که خریداری ندارد. راستش را بخواهی من این معرفت را نداشتم هیچوقت. خودت تنها خواستیام. هرکجا رفتم تنها و غریب خواستیام. مثل روز اول خلقت. مثل مرگ، مثل تاریکی قبر، مثل روزی که از خاک برخیزم. اینطور خواستهای و اینطور میپسندم. * عنوان: سوره یو...
نینامه
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 17:20
کویر، آرامشِ عدم، جایی که "بودن"ِ خویش را در غیاب وجودهای مزاحم در مییابی: نقطهای روی گسترهی بینهایتِ خاک و آسمان و تمام کهکشانها. نقطهای که در دلش فروزانترین آفتابها و تاریکترین چاههاست؛ که خود جهانی است ناشناخته و نایافته. دل کندن، به دشواریِ ناممکن است. بریدن از افق بیکران و باز جای گرفتن در تنگن...
پشت هیچستان
-
تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 3:05
ما هم یک روز یک خانوادهی گرم کامل بودیم. دست تقدیر اینطور نوشت که حالا هرکدام یک گوشهی دنیا باشیم. هرچقدر این جملهی قبل را میخوانم میبینم چنان که باید هولناک نیست. ما هم یک روز یک خانوادهی گرم کامل بودیم، من یک شبه خانوادهام و صمیمیترین دوستهایم را توی سیل یا زلزله از دست ندادم، اما به تدریج و ناخوا...