ظلمنا انفسنا - تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 3:05
از چند نفری که میتوانستند کمک کنند هریک به بهانهای نبود و من پای دیگ بزرگ حلوا تنها شده بودم. روضه مال من بود و حلوا مال من، ناراحت نبودم و شکایتی هم نداشتم. صلوات میفرستادم و کنار گاز عرق میریختم و سوزش دستم را که موقع هم زدن خورده بود به لبهی دیگ با پماد آرام میکردم. پاهام رمق نداشت و بیصبرانه منت...
جیبشان را پر عادت کردیم - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 16:31
وافل با تاپینگ خامه و موز و توتفرنگی قرار بوده تجربهی جدید مفرحی باشد. تهش اینطور پیش میرود که این تجربهی جدید و مفرح را با خشم و بغض و به زور چای انگلیسی قورت میدهم. بعدش هم میآیم مینشینم توی ماشین و اشکهام راه میافتد. به آن نفرین ناشناختهای فکر میکنم که به شکل غیرمنتظرهای تمام خوشیهای این چند وقت ...
درخت کوچک من به باد عاشق بود - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 16:31
«به نگاهِ اول، عاشق بیدمجنونِ خجولِ خاک گرفتهی دمِ در شدم. به قدری که نگاهم را دزدیدم، مبادا دیوانگی کنم و خانهای را بهخاطر بید مجنون تنهایی بپسندم. نمیدانم چه پرهیزی است که دارم از برملا کردنِ رابطهام با برخی درختها. یک بار حتی برای ماهور که خبر داشت از داستان دلدادگی قدیمیم به سپیدار، چند خطی از س...
دورها آوایی است - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:50
دورها آوایی است :: کنعان بعداز ظهر راه میافتیم به سمت جنگل و کوه. میدانم که دورهمی حرف میزنیم و پرخوری میکنیم و میخندیم. من اما با میلم به گم شدن در سکوت سبز تپهها چه کنم؟ دلم برای مزار (+) تنگ شده. برای شکل قدیمی خودم که تنهاییاش را میپرستید. ۹۶/۰۵/۰۵ ۰ ۰ یاس .. نظرات هیچ ن
زیستن در اندوه و اشتیاق - تاریخ: 1396/4/22 ساعت: 19:09
به پهلو خوابیدهام در تاریکی، در خودم جمع شده، جنینوار، دلم آبستن هزار درد ناگفتنی. همین حالا در این نیمهشب تبکردهی تابستان ناگهان باران گرفت. هرم برخاسته از ریختن آب روی آتش تفتیده در هواست. ماهور... تو بگو چرا بوی خاک گرم بارانخورده آدمی را مجنون میکند؟ از مستی سرم در تاب افتاده، بغض میکنم
بیا که قصر امل سخت سستبنیاد است - تاریخ: 1396/3/30 ساعت: 7:14
یک عکس قبر تنگ و تاریک پرینت بگیرم بگذارم پیش روم که یادم باشد حرص چی را بخورم و چه چیزهایی را رها کنم. یادم باشد چه چیزی ارزش زندگی کردن را دارد.
نور دل صدپارهام - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 0:18
حالِ کودک تنهایی که در ازدحام بیپایان، در آخرین نفسهای خستگی و گیجی و درماندگی، بالاخره با مادرش نگاه در نگاه میشود. حال تنِ کثیف و عرق کردهای که به یک چشمهی زلال و آرام میرسد. حال تشنهای که نیروی رفتن ندارد، دستی جرعههای آب خنک به لبهای خشکیدهاش میبرد. این روز و شبها از دنیای تاریک آن بیرون، از بلع...
جشن - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:56
و ابْیَضَّتْ عَیْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ ...«و از آنها روی برتافت و گفت: ای دریغ بر یوسف! و هر دو چشمش از ( غایت ) اندوه سفید شد و همواره غصه گلوگیرش بود.»سوره یوسف، آیه هشتاد و چهار.
شاید وقتی دیگر - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 15:22
ما هر سه روز دویدیم اما استانبول جای دویدن نبود. باید مینشستیم تا بوی شور و شرجی دریا و آن نمِ خوشایند روی گونهها بهسادگی از خاطرمان نرود. یک روز برگردیم برای آن صندلیهای چوبی لب ساحلِ کاباتاش و استکانهای کمرباریک چای خوشرنگی که نوبتشان به ما نرسید ساعت آخر.
مرادبخش دل بیقرار من باشی - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 15:22
بالاخره یکی را پیدا کردهام بیاید این خانهی از خانهتکانی به بعد تمیز نشده را تمیز کند. سیهچرده و از شما چه پنهان در نگاه اول کمی ترسناک است، به خاطر چروکهای زیاد صورتش و دندانهای خیلی نامرتب. اما خوشروست و تر و فرز و اگر از پس پرحرفیش بر بیایم قابل قبول. وسط ظرف شستن میپرسد شما بچه نداری؟ میخندم که ن...
Refusal of a Visit Visa - تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 15:22
این هم از جواب سفارت فخیمه و برنامه پر آب و تاب تابستان و همه خیالاتی که پرورانده بودم برای مدتی برگشتن به آن خانه دوستداشتنی کنار مامان و خواهرم، سر زدن به دانشگاه سابق و استادها، قدم زدنهای کنار رودخانه، بو کشیدن عطر چمنهای تازه کوتاه شده، طعم
خونهی ما، دورِ دوره... - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
بهخاطر سرما و گرگومیش هوا و برف بود لابد که بعد از نماز صبح بیهوا مامان را دیدم-یادش را- جلو چشمم که نشسته است روی مبل و پشت میز اتو، روپوش مدرسهام را اتو میکند. بخار سپید اتو با خودش بوی مواد شوینده را پخش میکرد توی هوا. همیشه عاشق این بو و این منظره بودم. بخار اتو گرم بود و خانه هم. سوز خاکستری زم...
ای روز آفتابی - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
پاییز، قشنگتترین روزهای آفتابی ممکن را دارد. آفتابی که آسمانِ تا پیش از این ابریاش را آبیِ آبی میکند. آفتابی که نمیسوزاند، چشم را نمیزند، ولی آنقدری جان دارد که وقتی نورش میافتد روی برگهای زرد و نارنجی درختها، همهشان مثل تکههای طلا بدرخشند. روز پاییزی آفتابی مثل خندهی بعد از گریههای طولانی، شیرین و ...
چه آتشها که در این کوه برپا میکنم هرشب - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
شوفاژها سردِ سردند. آب هم. دخترِ جوانِ آقای مدیر ساختمان پشت تلفن با آب و تاب دربارهی تعمیرات شوفاژخانه و رسوب گرفتن کویل صحبت میکند. دربارهی رسوب کردن، بیشتر توضیح میدهد که میدانم معنی و پیامدش چیست. کویل نمیدانم چیست که اهمیتی هم ندارد. مهم این است که خانه سرد شده و من از صبح در هوس یک حمام گرم، م...
Fragile - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
یازده نفر مهمان داشتم دیروز. شب از خستگی گیج گیج بودم. خبر مرگ آن پسر جوان اما تا سحر بیدار نگهم داشت. پس آن آرزوها چه میشد؟ آنهمه برنامه و کار نیمهتمام؟ آن ورکشاپ جدید که وقتی خبرش را به ما داد چشمهاش برق میزد؟ که اشتیاقش را توی تمام حرکاتش میدیدی؟ کتابش که همین روزها قرار بود چاپ بشود...؟ قلبم میس...
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
یادمان ندادند راه دریا کجاست. پیوسته و شوربختانه در حوضها و جویهای کمعمق شنا میکنیم. بهترینهاش حوض کمعمق است که لااقل ماهی قرمزی بتواند خودش را به شنای دایرهوار ابدی در آبیِ نیم-کدرش دل خوش کند. خیلیهاش اما جوی متعفن بدبوست. از بوی گندش داریم خفه میشویم. قلب آدمها اگر رودخانه باشد، دریا گسترهی نیلگو...
مناجات المتوسلین - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
سوز سرما از لای در کشویی شیشهای راه میکشید به داخل و مثل شمشیری هرم گرمای بخاری گازی را میبُرید. گاهی سردم میشد اما آن ملغمهی گرما و سرما را دوست داشتم و دلم نمیخواست از منظرهی درختها و ردیف آرام و سپید قبرها دور شوم. آن گوشه فرو رفته بودم در خودم، کنار دیواری که سنگ براق داشت و نام و مشخصات یک شهید...
غبار پیراهن تو - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
خودم هم نمیدانستم چی، فقط عاجزانه دعا میکردم اتفاقی بیافتد، چیزی که حالم را عوض کند. شنبه صبح مامان بیهیچ مقدمهای برایم نوشت که میآید... تمام غصهها فراموشم شد. صبح روز تولدش که فرداست میرسد. دیگر قرار نیست که یلدا بلندترین شب باشد.
ماهی سیاه کوچولو - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
مانده بود معطل آدمها که از درون سیاهچال عمیق و بیسر و ته محنتها و ناکامیهای شخصیشان ستارههای روشن و آفتابهای فروزان هدیهاش کنند. آن دورها چیزی صدایش میکرد. تمام گسترهی امکانهای بیشمار، تمام زیباییهای جهان که لااقل گوشهایشان سهم چشمهای او بود. * عنوان، نام داستانی است از مرحوم صمد بهرنگی نازنین.
جامی ز ما گیر، جامی به ما ده - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
گفتند بلیط کنسرت اضافه داریم ما هم رفتیم. صرفاً برای خوشگذرانی. وگرنه همیشه نق میزدیم که این خواننده چرا ترانههای قدیمی دیگران را میخواند. چرا تیتراژ همه سریالها را میخواند، مگر کارمند صدا و سیماست؟ یک روز که توی "من و تو" سر و کلهاش پیدا میشود، یک روز ترانهی سفارشی ۹ دی میخواند، نفهمیدیم آخر که مسل...

برچسب‌های مرتبط

تنها خو کن که عافیت تنهاییست | خو کن به قایقت که | خدایا چه تنها و درمانده ام | سرگشته و تنها در اوج شیدایی | یکه و تنها در صف اعدا | anguished unmaking | anguish movie | anguish synonym | anguish trailer | anguish in a sentence