تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 17:03
هزار بار یادداشتت را میخوانم که گذاشتهای روی دسته گلی که دیشب برایم خریدی. خیره میشوم به پانویس "صبح اول اسفند ماه ۹۵ که بیشتر از پیش دوستت دارم". اشک راه میافتد روی صورتم، از دلخستگی. به هزار سالی فکر میکنم که منتظرت بودم، هزار باری که به دست آوردمت، صدها باری که از دست دادمت. همیشه خیال میکردم آدم...
ج - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:54
سعی میکنم به خودم سخت نگیرم، آنقدری که میشود آرام و خوش باشم. این شیوهی انتقام گرفتنم از روزگار و عالم و آدم است.
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شدهست - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
دکتر "ک" میگوید به اندازهی ظرفیتتان ببخشید، نه بیشتر. من اما هیچوقت بخشش را آنقدرها هم دشوار نیافتهام. فقط نمیدانم با نفرتم از چینیهای هزاربار بندزده چه کنم. چه کنم که مدام نگرانم یک روز به همین زودیها بلااستفاده شوند.
تنها و در سکوت به انتظار فروریختن به نظاره نشستن - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
با خودم فکر میکنم فقط اگر کمی دیگر صبر کنم... اما اگر کمی دیگر صبر کنم نکند این بیماری که پیش پایم افتاده به احتضار بیافتد؟ اگر رو به مرگ نیست پس چرا بیدار نمیشود؟ نکند درختچهای که این روزها نازک و نحیف شده، به خشکی بنشیند؟ سعی میکنم بیتفاوت باشم، دور بایستم، صاف نگاه نکنم توی چشمهاش. سعی میکنم آسان...
anguish - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
حالا انقدر از همه دورم که انگار کن ایستاده باشم روی قلهی بلندترین کوه، جایی که هرچه فریاد بکشم باد با خودش میبرد. قله هم نیست آخر، که بالاتر آمده باشم؛ تنهاترین جای جهان است اینجا.
درد او از حد بشد گر میکنی درمان او - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
کجا تحمل میکردی شبها سر به بالشِ خیس از گریه به خواب روم؟ برگرد ماهور... حسرت یک درددل خشک و خالی، حسرت آرام گرفتن به زمزمهی حافظخوانیات، حسرت یک دلِ سیر گریستن روی شانهات مرا میکُشد آخر.
تو دست گمشدهها را مگر نمیگیری - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
احساس میکنم شسته شدهام. هرچند تمام نشده همهچیز. هیچچیز تمام نشده فیالواقع. درد مگر تمامشدنی است؟ اما شسته شدهام. سبک شدهام. لااقل بخشی از خودم را پیدا کردهام. همین گوشهی سفرهی مهمانیات پیدا کردم خودم را. که اگر نبود، آدم تا چند میبایست درمانده و سردرگم در بدحالی خودش گیج بخورد؟ درمانده کلمهی خوبی اس...
سایهها میدانند که چه تابستانی است - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
روی دقیقهها تمرکز میکنم. روی دقیقههای کوتاه شادی و آرامش که قرار است مرا از ابدیتِ اضطراب و رنج نجات دهند. رخوتِ ظهرهای تابستان را بو میکِشم و نرمای آغوش مامان را بعد از یک سال و سه ماه لمس میکنم و گوش میسپرم به زنگ خندههای خواهر کوچیکه که طنازیاش کمر اندوه را خم میکند. شبها برایم "آتش بدون دود" میخ...
الف - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:46
آرزو میکنم روزی بتوانم خودم را بهخاطر ظلمهایی که در حق خودم کردم ببخشم.

برچسب‌های مرتبط

تنها خو کن که عافیت تنهاییست | خو کن به قایقت که | خدایا چه تنها و درمانده ام | سرگشته و تنها در اوج شیدایی | یکه و تنها در صف اعدا | anguished unmaking | anguish movie | anguish synonym | anguish trailer | anguish in a sentence