روی دقیقهها تمرکز میکنم. روی دقیقههای کوتاه شادی و آرامش که قرار است مرا از ابدیتِ اضطراب و رنج نجات دهند. رخوتِ ظهرهای تابستان را بو میکِشم و نرمای آغوش مامان را بعد از یک سال و سه ماه لمس میکنم و گوش میسپرم به زنگ خندههای خواهر کوچیکه که طنازیاش کمر اندوه را خم میکند. شبها برایم "آتش بدون دود" میخوانی و گوشم پر از صدای شیههی اسبهای ترکمن است وقتی به خواب میروم. آرزو میکنم همهاش همین باشد. چنگ میزنم به لحظههای سادهی آسودگی و آرزو میکنم زندگی همهاش همین باشد.
* رمان "آتش بدون دود" اثر زیبای مرحوم نادر ابراهیمی نازنین است.
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: سایه ها میدانند که چه تابستانی است, نویسنده: بازدید: 175