تنظیم خواب در هفته بیست و دوّم
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 20:56
همدلی و «نظریهٔ ذهن» و نورونهای آینهای و حتی کتابها و مقالهها هم کمکی نمیکنند که یک زن بیست و نه ساله بتواند دنیای یک جنین پنج ماهه را بفهمد. وقتهایی که سرحالم باهاش حرف میزنم. براش میخوانم «ل
مسئله این است
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 20:56
همان اوایل که از وجودش باخبر شدیم یک دفتر خریدیم تا با هم برایش بنویسیم. دیشب بحث فلسفی عمیقی شد: آیا اینکه بعدها بخواند چند نفری قبل از به دنیا آمدن برایش هدیههایی دادند (در این شرایط کرونا باید گفت فرستادند)، مهم است و خوشحالش میکند یا نه؟ به نظر من هست و خوشحالش میکند. از پیشبند و کتاب و کفش و اس...
«عمر ما کوتاست، چون گل صحراست»
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 12:04
تعطیلی و تعلیق آخرین روز سال بود و دستور قرنطینهٔ خانگی. پارک ملت لابد هیچوقت این خلوتی را ندیده بود به خودش. گیج و خالی خیره شده بودم به منظرهٔ آب و آبی آسمان و کوههای سفیدپوش و درختها با برگهای
لحظه
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 12:04
خانههای تهران که حیاط و چمن آنچنانی ندارند مگر قدیمیترها و اعیاننشینترها. امروز امّا از پنجره بوی چمن تازه کوتاه شده میآمد. خیال نبود، آنقدری بود که من را از خانه بیرون بکشد. نسیم خنکی میوزید
«میاندیشم که شاید خواب دیدهام»
-
تاریخ: 1398/10/24 ساعت: 1:16
کاسهٔ چه کنم (+) را از دستم گرفتند و قبل از اینکه بخواهم به تصمیمی برسم تو را به من دادند. این روزهای آلوده و سرد و سیاه مگر جای تو بود؟ حتماً بود یا لااقل من این اقبال را دارم که اینطور فکر کنم. چند
سوغات یکم
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:33
شاید برایتان عجیب باشد چون برای خودم هم عجیب بود امّا از دو سه هفته قبل رفتن مدام فکر میکردم که ممکن است در این سفر بمیرم. اینکه این ترس عجیب و بیمعنی از کجا به دلم راه پیدا کرده بود بماند، امّا رها
سوغات دوّم-Les Nymphéas
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:33
سفر به جنوب فرانسه ممکن نشد، نوتردام عمیقتر از آنچه تصوّر میکردم سوخته بود، امّا پاریس احتمالاً هیچوقت نمیتوانست «تکراری» باشد (+). این بار یک جنون تازه پیدا کرده بودم: این که نقاشیهای امپرسیونی
سوغات سوّم
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:33
از شانزدهسالگی این ترفند را یاد گرفتم: وقتی احساس گمگشتگی میکنی راستراستی خودت را گم کن. برای همین وقتی حال و روز خوشی نداشتم مامان برام بلیط سفر میخرید. امکان سفر اگر نبود، میرفتم تجریش و لابه
بزنگاه
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:33
خیال میکردم ترس را پشت سر گذاشتهام، امّا مشت پرقدرتش را میبینم که گشوده پیش میآید و کمکم تمام من را در برمیگیرد. یک بار دیگر رسیدهام سر دوراهی بدون پیش و پس، جایی که به حکم انسان بودنم همیشه به آن برمیگردم. کاش میدانستم دیگران با تردیدها و اضطرابهای بزرگشان چه میکنند. من با این فکر که حالا هرکار بکن...
«چیزی نمانده بود که پر در بیاورم»
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:07
نیمهشب است و خانه در سکوت مطلق. از آنوقتها است که درست نمیدانم کجای کارم، چرا اینجا هستم. به فیلمهایی نگاه میکنم که از کربلا برایم میفرستد. راه میروم توی خانهٔ خالی، کز میکنم گوشهٔ مبل یا کن
«منم و ردای تنگی که به جز مناش نگنجد»
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
بار اول بود که میخواستم خیاطی کنم. اشتباهاتم از خرید پارچه شروع شد. لینِن آبی روشن طرحدار تودلبرویی خریدم که وقت بریدن، ضمختیش باعث دردسر بود و خطهای الگوم توی طرح و رنگش گم میشد. آستر هم لازم د
«اگر که مرغک زاری از آشیانه بیافتد»
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
رختخواب مامان پهن بود کف اتاق. گفته بود امشب نمیآید. سرم را گذاشتم روی خنکای بالش؛ بوی مامان را میداد. بغضم که ترکید دیگر میتوانستم تا خود صبح گریه کنم. همان یک واحد آپارتمان کوچک نیمبند را هم خ
Arles
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
فرصتی پیش آمد و قرار شد من هم برای ویزا اقدام کنم. حالا هنوز هیچ خبری نشده داریم با "ف" نقشه میکشیم که یکی دو روز برویم جنوب فرانسه، یک شهری که تا بهحال ندیده باشیم. چون دیگر پاریس «تکراری شده» و نو
قصر شیرین
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 20:03
از سالن سینما که بیرون آمدیم، بقیه از فیلم و «پایان باز» آن ناراضی بودند. من گفتم کارهای میرکریمی را دوست دارم بهخاطر لطافتشان، بهخاطر قاببندیهای باسلیقه و موسیقی خوب و مفاهیم عمیق و سادهای مثل
ای دل مجنون و از مجنون بتر
-
تاریخ: 1398/4/3 ساعت: 5:14
پیاده به سمت خانه میآمدم و هوای اردیبهشت را بو میکردم و با وسواس نفس میکشیدم. هوا تاریک شده بود، تاریکِ هنوز روشنِ بعد از غروب. نزدیک که میشدم صدای حرف زدنشان به گوشم خورد. دو مرد جوان با لباس کا
آدمهای مریخی، آدمهای ونوسی
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 19:04
احتمالاً همانقدر که بعضی آدمهای اطرافم عمیقاً مایهٔ سرخوردگی مناند، من هم عمیقاً مایهٔ سرخوردگی آنها هستم. چه خوب! پ.ن: اشتراک یکسالهٔ نرمافزار مدیتیشن را هدیه گرفتم و چراغ مطالعهٔ زیبای محبوبم را.
آواز و سکوت، شتاب و درنگ
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 19:04
روزهای آخر سالم بیبرنامه و خودانگیخته و پرهرجومرج میگذرند. باید همینطور باشد. وضعیت ایدهآل من برای اسفندماه، بیهدف و بدون وظیفه و چارچوب بودن است تا بشود در این احساس تعلیق شناور ماند. در این
در روز روشن
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 6:36
بعد از یک عمر از قطار پرسرعت خیال پیاده میشوم، عینک ایدهآلگراییم را کنار میگذارم، جنازهٔ سنگین آرزوهای نشدنیم را از دوشم پیاده میکنم و پاهایم را میگذارم روی زمین سفت. به جای دست و پا شکستن برا
روزهای زوج-از ساعت ۵ تا ۶ عصر
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 6:36
ماهیچههایی که تنبل بار آمدهاند فریاد میکشند و روی تشکچههامان عرق میریزیم. آه و نالهمان که بلند میشود مربی جواب میدهد که «اشکال نداره، تازه از وقتی که دردتون بگیره کار شروع میشه». شاید ورزش یادم بدهد که دردهایم را دوست داشته باشم، با افتخار و بدون این همه سر و صدا در آغوش بگیرمشان و حوصله کنم تا بزرگ...
گرفتاریهایم
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 6:36
فقط یکی دو نفر هستند که برای تولد من هدیه گرانقیمت میخرند. تا کمتر از یک ماه دیگر فرصت دارم تصمیم بگیرم که آن یکی دو نفر برایم اشتراک یک سالهی نرمافزار مدیتیشنم را بخرند یا نیمبوت یا عطری که دوست دارم یا از آن مدل چراغ مطالعههایی که چند وقت پیش توی کافیشاپ عاشقشان شدم. تازه اگر نظرم را بپرسند.