لحظه

خرید بک لینک

خانههای تهران که حیاط و چمن آنچنانی ندارند مگر قدیمیترها و اعیاننشینترها. امروز امّا از پنجره بوی چمن تازه کوتاه شده میآمد. خیال نبود، آنقدری بود که من را از خانه بیرون بکشد. نسیم خنکی میوزید و نیمه ابر سبکی هم توی آسمان بود، اوّلش تُک بینیم سرد شد امّا راه که افتادم دیگر مثل برگها از نوازشهای بهار غرق لذتّ بودم. خیلی زود شدم قسمتی از کوچههایی که خودشان را با رضایت به دست سبزها و بنفشها و طلاییها سپرده بودند. زیاد راه رفتم، تنم گرم شد و آفتاب ظهر افتاد روی سرم و کمکم احساس کردم آستینهام زیر بغل خیس میشوند. پا کند کردم که نفس تازه کنم و وسواس عرق نکردن را سریع با فکر اینکه مانتوم باید به هر حال شسته شود و یک دوش سبک که حالم را بهتر میکند از ذهنم دور راندم. عجله نداشتم. چه حال خوبی است عجله نداشتن. برای برگشتن یک مسیر تازه انتخاب کردم. نفهمیدم چند قطره آب از کجا چکید روی دستم. ایستادم بالای سرم را نگاه کردم، چیزی ندیدم. چند بار تکرار شد تا یکدفعه تِپ تِپ تِu200dپ باران شروع کرد به ریختن روی زمین خشک. هنوز آفتاب بود و باران جوری نصفه و نیمه و با شرم و حیا میآمد که انگار خودش هم از لزوم آمدنش مطمئن نیست. امّا کف کوچهها را آب پاشید و عطر خاک بلند شد. قطرهها ریز و خنک بودند، بارانی بود که خیس نمیکرد، تازه میکرد. پس فقط من نبودم که یک آن کلافه میشدم و دم میکردم و ساعت بعد عبوس بودم و بعدترش از گریههام خندهام میگرفت. ابر و آفتاب و رعد و بارانم چقدر حقیقی بود و ناهماهنگ. «اشکالی هم ندارد»، این را زیر باران به خودم گفتم. «اشکالی هم نداری، رسم بهار همین است».

ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:04

صفحه بندی