«به نگاهِ اول، عاشق بیدمجنونِ خجولِ خاک گرفتهی دمِ در شدم. به قدری که نگاهم را دزدیدم، مبادا دیوانگی کنم و خانهای را بهخاطر بید مجنون تنهایی بپسندم. نمیدانم چه پرهیزی است که دارم از برملا کردنِ رابطهام با برخی درختها. یک بار حتی برای ماهور که خبر داشت از داستان دلدادگی قدیمیم به سپیدار، چند خطی از سپیدارهای شهمیرزاد نوشتم اما همان را هم مخفی کردم یک جایی میان ثبت موقتهام. حالا ولی دلم را میزنم به دریا و اینجا مینویسم که آخر یک خانهی روشنِ بیادعا پیدا کردیم با بیدمجنون تنهایی دمِ در، پنجرههای زیاد و کمدهای دیواریِ عمیق برای گریستن.» -یکم تیرماه هزار و سیصد و نود و دو
رفیق چهارسالهام، بیدمجنون تنهای دم در خشکید و بریدندش.
ب...