ما هم یک روز یک خانوادهی گرم کامل بودیم. دست تقدیر اینطور نوشت که حالا هرکدام یک گوشهی دنیا باشیم. هرچقدر این جملهی قبل را میخوانم میبینم چنان که باید هولناک نیست. ما هم یک روز یک خانوادهی گرم کامل بودیم، من یک شبه خانوادهام و صمیمیترین دوستهایم را توی سیل یا زلزله از دست ندادم، اما به تدریج و ناخواسته از هم جدا افتادیم. به تدریج یا ناگهان، آنقدرها هم فرقی نمیکند؛ وقتی سوگواری من چند سال است که پایان نگرفته. تمام جمعه صبحهایم با تصویر میز صبحانهمان شروع میشود گوشهی آشپزخانهی بزرگِ خانهی قیطریه. صبحانههایی که چهارنفری دور هم میخوردیم و با بگو و بخندهایمان همیشه به درازا میکشید. دانشگاه بدون دست در دست آواز خواندن با میم برایم به گورستان میماند. مثل بچه یتیمها به خانوادههایی که کنار همند حسودی میکنم و به دوستیهای کهنه حسودی میکنم و به این بغض همیشگی همانقدر عادت کردهام که بشود به خنجری که در پهلو جا خوش کرده خو گرفت. سوگواریهای آشکار و پنهان خستهام میکند، تنهایی خستهام میکند، احاطه شدن با آدمهایی که از جنس من نیستند خستهام میکند. توی قلبم سرزمین کوچک خودم را حمل میکنم، جایی که مبدا یا مقصد فرار برای یک زندگی بهتر نیست، اولین و آخرین خانهی من است. جایی که زیباست چنان که من زیبایی را میفهمم و مهربانی را میشود در هر گوشهاش پیدا کرد. سرزمین کوچک من که روی هیچ نقشهای نیست و با من میماند تا روزی که این قلب بیقرار برای همیشه آرام بگیرد.
ب...
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: هیچستان, نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: جمعه 14 مهر 1396 ساعت: 3:05