فِقدان

خرید بک لینک

تمام شب بریده بریده خوابیدم، ساعتی توی تخت خودم، ساعتی روی زمین کنار تخت بچّه. مثل آدمهای تبدار مدام از یک فکر هذیانی غلتیدم به هذیان دیگری و خوابهای کوتاه و پریشان دیدم. گرگ و میش سحر او را دیدم (خاطرم نیست درست از چه وقتی «تو» بدل شد به «او»). دیدمش به هیئت سالهای دور، لاغرتر، جوانتر. لحظهای با همان مِهر بیپیرایه و گرم قدیم پیش رفتم تا در آغوش بگیرمش، امّا میدانستم و تردید کردم. توی خواب میدانستم که سالها گذشته، گذشتهایم از هم. غمگین نگاهش کردم. به زمزمه گفتم «من دیگه اصلاً تو رو یادم نمیاد... تو هم من رو یادت نمیاد...» همین و بیدار شدم. حفرهٔ بزرگ و سیاهی است این «یاد» که چیزهایی از آن کم شده. تمام روز در وقفههای مختصر بین دویدنها، نجویده و ناتمام گریستم.

ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1402 ساعت: 16:32

صفحه بندی