
بعد از چهار سال رفتم به مجلس قدیم و نشستم همان گوشهٔ همیشگی. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. سخنران داشت از رنج میگفت که پالاینده است و من حالا بهتر میفهمیدم. حالا روشنتر بود معنای زنده-گی که رشته به رشته با مرگ در هم تنیده است. میدانستم که تنها یک ایمان عظیم میتواند زیستن و مرگ را از جان کندن فراتر ببرد. دیگر از تردیدهایم نمیترسیدم، سؤالهایم را دوست داشتم، شرمم کمتر و اشتیاقم اصیلتر بود. سرشتم را بهتر میشناختم؛ بله «فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی». رفتنها و برگشتنه...
ادامه مطلب
«به نگاهِ اول، عاشق بیدمجنونِ خجولِ خاک گرفتهی دمِ در شدم. به قدری که نگاهم را دزدیدم، مبادا دیوانگی کنم و خانهای را بهخاطر بید مجنون تنهایی بپسندم. نمیدانم چه پرهیزی است که دارم از برملا کردنِ رابطهام با برخی درختها. یک بار حتی برای ماهور که خبر داشت از داستان دلدادگی قدیمیم به سپیدار، چند خطی از سپیدارهای شهمیرزاد نوشتم اما همان را هم مخفی کردم یک جایی میان ثبت موقتهام. حالا ولی دلم را می...
ادامه مطلب